۲۸ خرداد ۱۴۰۵

 ميگفت  هر چيزي به وقتش اين مهمه  ، هر كاري با أصول خودش اين مهم تره. حرف نمي زد فقط ، زندگي  ميكرد باورهاش را و از همه مهم تر براي خودش زندگي ميكرد .كاري كه خيلي از ما بلد نيستيم ! يك بار با  همان لباسي كه تن اش بود رفت سفر ، همه تقبيح ش كردند . عين خيالش نبود گفت دلم خواست رفتم شما چرا اين قدر غلغل ميكنيد؟حرف هاش را مستقيم و بي پروا ميگفت و اين يكي از دلائلي بود كه محبوب خيليها نبود. وقتي نهضت سوادآموزي راه افتاده بود خيلي خوشحال شد گفت تا آخرش ميرم هرچه معلمش ميگفت را مو به مو انجام ميداد در عرض يك سال از كم سوادي به جايي  رسيد كه داستان  كوتاه مي نوشت . وقتي در ٧٥ سالگي عاشق مردي شد كه ١٥ سال از خودش جوان تر بود خواهرها و برادرها طردش كردند و گفتند بي حيا و ديوانه است  ! به حرف هيچ كدام اهميت نداد ، با مرد به محضر سر خيابان رفتند و عقد كردند بعد هم به ماه عسلي كه يك سال طول كشيد. سه سال بعد وقتي مرد از سرطان مرد ، همه فكر ميكردند حتما از پا خواهد افتاد اما او به زندگي كردن ادامه داد و هر بار ياد مرد محبوبش مي افتاد نم اشكش را پاك ميكرد و ميگفت روحش شاد چه روزهاي قشنگي را تجربه كرديم ! وقتي به او گفتم ميخواهم  جدا شوم شانه بالا انداخت و گفت وقتي  خوشحال نيستي بايد همين كار را بكني و هيچوقت حتا نپرسيد چرا ؟امروز صبح  اولين فكري كه داشتم اين بود:  كاش بتوانم يك ذره مثل او زندگي كنم  براي خودم زندگي كنم تا شايد وقتي مثل او در ٩١ سالگي قرار بر رفتن ام شد چشمهايم  را آرام ببندم و بگويم  زندگي ام خيلي خوب بود الانم خوبه كه دارم ميرم   

هیچ نظری موجود نیست: