۲۸ خرداد ۱۴۰۵

روزها در راه؟ شاید سالها آقای مسکوب

از ۵ صبح نشستم پای لیبل زدن! ( سلام آیدا) بعد از شیر دادن بچه در ساعت ۴:۳۰ ( با تشکر ازش که تا ۴:۳۰ خوابید) ، به علت کورتیزول بالای صبحگاهی  خوابم نمیبرد و مانکی مایند! یعنی وقتی چشمم رو میبندم مغزم بدتر فعال میشه تا خاموش. چون موضوعات متعددی بهش هجوم میاره و اونم سعی میکنه مثل یه چرخ گوشت  با همه شون روبرو بشه و خب صدای بلندی تولید میکنه. 
مامان اینا باید تو راه باشن.
 امروزی که از ۴:۳۰ صبح شروع شده ، کلی مریض دارم و کلی هم کار مونده، روز طولانی ای باید باشه. تمام این روز طولانی را مامان بابای من با سن بالای ۷۰در راه هستند. راهی که اگر صبح صبحانه ات را بخوری و بشینی تو طیاره مستقیم، برای ناهار میرسی اینجا. ولی توی این اوضاع و شرایط… از این خبرا نیست. نمیدونم چرا یاد اون بخش از کتاب روزها در راه افتادم. که هنوز انقلاب نشده بود و آقای مسکوب و خانواده مینشستن در طیاره ( بی ویزا و برنامه ریزی قبلی ) و میرفتن پاریس. انگاری بشینی تو اتوبوس و از تهران بری تا اصفهان. بعدم اونجا همش مهمانی با دوستان و شام و قبلش اپرتیو و بعدش دایجستیو و…. و چه ناباورانه سالهای بعد که هی از غصه کوچکتر شد.  
همه ی مایی که مهاجرت کردیم یه شاهرخ مسکوب درون داریم که هرسالش دریغ از پارسال. از نظر وضع وطن و شاید از نظر امید به وضع وطن.این روزمره نویسی هم که دیگه خودِ روزها در راه است. 
البته که نوشته های من در برابر اون کتاب شطحیات محسوب میشه. 

روز طولانی من شروع شده و وقتی دوباره اینجا مینویسم امیدوارم که مامان اینا رسیدن. 

هیچ نظری موجود نیست: