از یه جایی به فیک بودن و واقعی بودن آدمها خیلی حساس شدم. هیچ شاخص دقیقی هم برای شناسایی و اندازه گیریش ندارم. از کجا یهو شروعش کردم رو هم یادم نیست اصلا. حسی و دلیه. وقتی یکی حرف میزنه، اصلا نه راه میره یا نفس میکشه حسش میکنم.
واقعی بودن ذاتیه. یعنی اگه خوش شانس باشی باهاش بدنیا میای. آدم واقعی سبکه. به دلت میشینه. تلاش نمیکنه چیزی رو ثابت کنه. هرکاری کنه حتی اگه مسخره به نظر بیاد بهش میاد. همهچی، همه کاری بهش میشینه. ولی برعکس آدم فیک هرچی زور بزنه بازم نمیشه.
واقعا هی میخوام توضیحش بدم، نمیتونم. فکر میکنم طیف هم میتونه داشته باشه و بعضی از آدمها میتونن هی جاشون رو عوض کنن. من خودم اون وسطم. دلم میخواد واقعی باشم ولی میدونم سعی کردنی نیس، فیک هم نیستم. حداقل بلدم تا یه جایی بیشتر سمتش نرم.
اما از این مدل فکر کردن هیچ خوشم نمیاد. سنگینم میکنه. یجور قضاوت کردن میشه که تو ذهنم شکل میگیره و بیشتر از همه خودم رو سنگین میکنه. داره آزادی رو ازم میگیره. یه سری کارها هست دلم میخواد انجامشون بدم، انجامشون نمیدم چون فکر میکنم من رو از واقعی بودن دور میکنه. به من نمیشینه، به من نمیاد. دوست دارم اینجور فکر کردن رو بریزمش دور. شاید اینجوری به یه آدم واقعی تبدیل بشم.
۱ نظر:
اینی که گفتی منم حس میکنم. قضاوت راستش غیر قابل اجتنابه خب ذهن آدم کار میکنه همش. منم بعضی آدمها بنظرم مصنوعی میان و بعضی کارها رو نمیتونم بخودم ببینم . واقعا چرا ؟
ارسال یک نظر