اگه ویزیت روانپزشکم این هفته بود، دیگه قرصامو قطع میکرد. ملاکش برای تعیین اینکه من خوبم یا نه اینکه برم کوه، یا برم دریا، یا برم باشگاه یا کلا از خونه خارج بشم و معاشرت مثبت کنم بدون اینکه میزان تمیزی یا کثیفی موهام اثری روی این تصمیما بذارن. آخرین آخر هفته رفتیم دریا، نه تنها صبح زود بیدار شدم و حتی صبحانه هم خوردم، بلکه حتی لب ساحلم رفتیم، حتی پامو زدم به آب، البته جوراب غواصی پوشیده بودم ولی دلایل موجهی بجز ماهی و خزه داشتم: سنگ تیز. تازه ضد آفتابم نزدم. یهویی خیلی وایلد شدم. حتی یه حشره هزارپا شکل تو ساحل دیدم و نکشتمش.
دو هفتهی آینده هم، هم شنبه هم یکشنبه قراره تو طبیعت باشیم. شنبه تولد خانوادگی شاهد عروسیمه، یکشنبه گود-موقتا-بای پارتی دوستیه که منو همسرمو بهم معرفی کرده. هفتهی بعد تولد دوستانهی دیسکویی شاهد عروسیمه، و روز یکشنبه هم میریم باربیکیو، که تمایل دارم سیخ بخرم با برنج ایرانی و چنجه و جوجه درست کنم.
تازه دیروز آبونمان باشگاه خریدم و رفتم، حتی بعدش موهامم نشستم! این یکی از بزرگترین پیشرفتامه. حتی دارم هر روز فکرامو مینویسم. دیگه یه روانپزشک از بیمارش چی میتونه بخواد؟
فکر کنم ممکنه بخواد آرزو یا خواستهای هم داشته باشم، یا در پسزمینه یه جو شادکامی هم وجود داشته باشه و مقداری فعالیت در راستای ساختن اهداف، و رضایت از شغل احتمالا؛ ولی اونو دیگه خستم واقعا، فعلا نه، ممنون.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر