سرت را بر می گردانی به این طرف و پسرت را می بینی که مشغول بازی است.
بعد بر می گردی به آن طرف و پدرت را می بینی که جلوی تلویزیون لم داده.
بعد می فهمی که چند وقتی است که تو پدر هر دو نفری. همان تویی که هنوز به دنبال خود واقعی ات می گردی، دو نفر را داری که فکر می کنند یک واقعیتی هست که در آن تو نان آور و پشتیبان و دست به فرمانی.
کاشکی خودت هم نصف این دو نفر به خودت اعتماد داشتی.
لبخند می زنی. شاید همین که این لحظه را بین این دو نفر تجربه می کنی یعنی خوشبختی و زندگی خوبی داشته ای. حتی اگر هیچ وقت نرسی به آن خود واقعی که به دنبالش می گردی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر