۳۰ خرداد ۱۴۰۵

In Praise of Idleness

 دیروز عصر هفتاد دقیقه با مامان و بابام ویدئو کال داشتیم. رفته بودم کیک عصرانه برای پسرک و دوستش ببرم و همانجا در حیاط همسایه وسط گلها و درختها نشستم و با مامان و بابا حرف زدم. بعد همینطور بسمت خانه راه را نشان دادم ، باشگاهم، کلیسا، مرکز جوانان، فروشگاه و نوع خاصی که با کلید در ساختمان باز میشود، بعد انبار و پناهگاه و آن در بزرگ آهنی در شرایط اضطراری چگونه بسته میشود، و آمدن به طبقه سوم و راهرویی که یک طرفش پنجره است و عنکبوتهایی که در نرده های فلزی پایین پنجره ها هستند، فامیلم روی صندوق پستی و درکه با حروف لاتین یک‌جوری مضحک خوانده میشود، آشپزخانه با آن تابلوی قطره تویی، بحر تویی، تمام نقطه نقطه خانه ، تراس و هشت کیسه رنگی جدا کردن زباله ها،  داخل یخچال که ببینید چقدر میوه هست دوغ هست ، همه چی هست، و خلاصه تمام سوراخ سنبه ها و دکوری های فسقلی و خوشگلم. از وقتی به این خانه آمدم مریض بودم و بعد رفتم ایران جراحی کردم و دی ماه شد و عزادار بودم/بودیم/هستم/خواهم بود. بعد اینترنت نبود و جنگ بود و حالا تازه وقتش شد که خیالشان راحت شود که اوضاع روبراه است. اینها همش شک دارند که اوضاع من خوب باشد و از خواهرم پرسیده اند اصلا ل دارد چکار میکند؟ خواهرم در شهری در نزدیکی اینجا زندگی میکند با اینکه یک کشور دیگر است ولی با کشتی دو ساعت فاصله است، او هم به مامانم گفته ل دارد عشق و عاشقی میکند. مامان رویش نمیشود بپرسد چون ممکن است دهنم را باز کنم چیزهایی بگویم که برای مادر جوجه دبستانی خوشایند نباشد. هضم این حجم از هیچکاری نکردن و فلسفه ی زندگی در ستایش بطالت گذراندن برایشان  گیج کننده است . 

هیچ نظری موجود نیست: