من عجیبتر.
مثلا هرروز بارها به اینکه میخوام بنویسم فکر میکنم و تو ذهنم میگم ولی نتیجه؟ وقفههای مستمر.
ولی میخوام سرتق باشم و به روی خودم نیاوردم که قراره وقفه نباشه.
وسط یه دیوونه خونه به تمام معنام اینروزا. البته به گمونم همه در مقیاس جهانی؛ منتها فضای کار هم همینه.
چند وقتی در مورد اتومبیلهای خودران صحبت بود که وقتی قراره راننده نباشه چرا صندلی راننده باشه؟ منطقی بود خدایی. یعنی شما یهچیزی که نیست رو براش هویت اصلی میبینی هنوز؛ حالا چی شد اینرو گفتم؟ هیچی حکایت شرکت ماست الان.
الان نقش اجرایی نداریم. همه استعفا.
یهسری صندلی داریم ولی حق امضا؟ خیر.
خلاصه که دیوونهخونه همایونی.
شنبه است و تو راهم به سمت دارالمجانین و آخ که اگه میفهمیدم اولین نفری که شنبه رو اختراع کرد کی بود!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر