۳۰ خرداد ۱۴۰۵

۱۷ از ۴۰

از سِفورا خرید کرده بودم. خریدمو که فرستاد، یه اشانتیون عطر لایت‌ بلو هم روش بود. پرتاب شدم به سی سالگی‌م. اولین بار لایت بلو رو زنی که اون موقع دوستم داشت برام خرید. اون وقتا اِکلَت و چَنس می‌زدم. لایت بلو که اومد، تا مدت‌ها بقیه‌ی عطرها رو فرستاد تو کشو. تابستون بود و اون طعم خنک و ترش، خیلی به پوستم میومد. تا یادم میاد، نشده برای خودم عطر بخرم. من از اونام که معتقدم آدم باید عطر و خودنویس و ساعت رو هدیه بگیره. اصلاً مزه نداره آدم واسه خودش عطر بخره. تو تمام این سال‌ها هم همین بود. همیشه اینا رو هدیه می‌گرفتم. این‌جا اما وضع فرق می‌کنه. هیشکی آدمو با هدیه لوس نمی‌کنه. به نسبت مردای ایران، اینا فرهنگ سوعاتی و گل و هدیه ندارن. اصلاً بلد نیستن آدمو لوس کنن. امروز که سفورا اشانتیون لایت بلو رو فرستاد، فکر کردم عاقبت ما هم ته دنیا این شکلیه که مجبورم خودم واسه‌م عطر بخرم. 


پ.ن. اون اوایل که تازه اومده بودم این‌جا، به لحاظ روحی و عاطفی خیلی داشت بهم سخت می‌گذشت. یه روز داشتم با دوست پیغمبرم حرف می‌زدم، و داشتم می‌گفتم احساس می‌کنم به غایت افسرده‌م. گفت چرا؟ گفتم دلایل متعددی دارم. گفت می‌تونی چندتا دلیل‌ت رو با مصداق نام ببری؟ گفتم خیلی زیاده. ولی مثلاً بدیهی‌ترینش اینه که این‌جا هوا مرطوبه و نمی‌دونم با موهام چی‌کار کنم. صدتا پروداکت خریده‌م ولی هنوز قلقش دستم نیومده. تو خونه که هستم موهام منظمه. ولی پامو که می‌ذارم بیرون شبیه محسن نامجو می‌شم. گفت خب حالا راه‌شو پیدا می‌کنی. گفتم راه‌شو پیدا کرده‌م، راهش دایسون ایر رپ‌ه. مشکلم هم ولی همینه. این چه جور زندگی‌ایه که آدم واسه خریدن یه سشوار هی باید دو دل و مردد باشه؟ گفت بله متوجهم، اصلاً مسأله‌ی کوچیکی نیست، دیگه؟ ‌گفتم کلاً این‌که احساس رفاه نمی‌کنم که بتونم بدون نگرانی مالی برم ماساژ و اسپا. این‌جا احساس می‌کنم فقیرم. گفت متوجهی که تعریفت از فقر یه خرده با تعریف عام فرق داره؟ گفتم من تمام زندگی‌م کار کرده بودم که بتونم با خیال راحت برم سفر، برم تراپی، برم ماساژ، و برم مانیکور پدیکور. هر جا اینا قطع شن یعنی من فقیرم. از پشت تلفن حس کردم به دوربین خیره شده.

چند روز بعد، یه سبد گل، یه دایسون ایر رپ و یه گیفت کارد اسپا و ماساژ برام فرستاد. تو یادداشتش نوشته بود برو موهاتو سشوار بکش ناخناتو درست کن قرصای افسردگی‌ت رو هم بریز دور.

پ.پ.ن. حالا واقعاً این‌جوری نیستما، داشتم سطح افسردگی‌مو به زبان طنز تقلیل می‌دادم به مقوله‌های قابل لمس. 

یعنی نه که لوس نباشم، ولی خب!

هیچ نظری موجود نیست: