صفر- از سفر و ریتریت برگشتم. از ۳۵ سالگی به این طرف سر هر سفر دو سری اضطراب میگیرم. قبل از سفر سرِ بستن کولهپشتی و سپس بعد از سفر سر باز کردن کوله و دیدن لباس هایی که از سر و کول سبد لباس چرکها آویزان هستند. و بعد دیدن خودم در حالِ «کاش دو روز بیشتر میموندیم»، حالِ «سیر نشدگی» از سفر، حالِ «هنوز آماده دست به یقه شدن با روزمره رو ندارم».
یک- من باز رفتم سفر و دو روز از روزمرهام دور شدم، باز دوباره با یک لیست بلند بالای رزولوشون برگشتم که از فردا فلان و بیسار. که خوب گفتن ندارد که لیست بعد از دو روز روانه فاضلاب میشود. این بار با این رزولوشن برگشتم که هر شب مدیتیشن کنم، برای رفع آشفتهحالی. مشغول قرقره فکر «از امشب دیگه هر شب مدیتیشن» بودم که ساعت روی فِر یادآوری کرد ۲۳:۵۵ به وقت اروپای مرکزی و هنوز چیزی امشب پست نکردم. «برو اول پست امروزات رو بنویس قبل از غش کردن از خواب، مدیتیشن پیشکشات» .
دو- آیدا زیر اسم وبلاگ نوشته «تمرین روزمره نویسی». تمرین روزمره نویسی؟ نه! برا من اینجا تمرین متعهد ماندن به قولی که به خودم دادم هست. حتی اگر مثل امشب فقط آسمون ریسمون به هم ببافم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر