۰۷ تیر ۱۴۰۵

Déserter

 ۰ صفر- جمعه و شنبه ننوشتم. روز و شب از دست‌ام سر خوردند و نفهمیدم چطور رسیدم به یکشنبه عصر. 

۱ یک- مامان بابا زنگ زده بودند و نگران که در این گرما آیا زنده‌ای هنوز و برو کولر نصب کن و من بی‌حوصله باشه باشه چشم. ده شب بود، دیرتر به وقت تهران، تا دیر سر کار که اِی سی دارد مانده بودم که کمتر در کوره بیرون از ساختمان باشم. لِه و عریق‌ریزان رسیدم که زنگ زدند و من مثل هربار که سر این مسائل پیش پا افتاده نگران‌م می‌شوند خجالت می‌کشم. سر جنگ پارسال و دی‌ماه و جنگ امسال بیشتر آنها به من قوت قلب می‌دادند. در عجب‌ام چطور یک سر سوزن از استقامت و روحیه‌ آنها چیزی به ارث نبردم. خیلی با این فرزند به درد‌نخور بودن دست به گریبان‌ام. 

۲ دو- [آی] رفیق‌ای تاره‌یاب هست. جزئ معجزه های زندگی. رفیق جدید پیدا کردن در چهل و خورده‌ای سالگی ، آن هم رفیقی از این جنس، شبیه به معجزه است. رابطه عاشقانه دوستانه. با هم هم‌خانگی هم کردیم که مثل آب روان و گوارا گذشت. الان که با [ای] دوست‌ شده، هربار در شهر ماست، خانه او می‌خوابد. زمان جنگ خیلی نبود برای‌م. از دست‌اش ناراحت نبودم ولی ناامید چرا. کمی فاصله احتیاط گذاشته بودم و در لاک دفاعی بودم. ایرادی هم نداشتم بهش. هزار اتفاق بد برای‌ش افتاده‌بود، از آی وی اف ناموفق بگیر تا مرگ دوست نقاش‌اش. جمعه‌شب با هم بودیم. زیاد راه رفتیم، زیاد حرف زدیم، زیاد از جاهایی که این چند ماه از آنها عبود کردیم برای هم گفتیم. قشنگ معلوم بود دیگر آدم‌های چند ماه پیش نیستیم. زیاد حرف زدیم، زیاد سکوت کردیم تا جا و مختصات جدید هم را پیدا کنیم. به ساعت نگاه کردم. اگر سر یازده شب برمی‌گشتم فرصت بود اینجا چیزی پست کنم. دلم نخواست. میخواستم بیشتر با [آی] وقت بگذرانم. وقتی ساعت یک و نیم رسیدم خانه فقط پنجره ها را باز کردم و مدیتیشن نکرده خوابیدم. 

۳ سه- شنبه با [آی] رفتیم گالری گردی. برای اولین بار کارهای Anselm Kiefer را از نزدیک دیدم. حتما دوباره به گالری سر می‌زنم؛ بس نیود. وسط کار دیدن خیلی از [وی] حرف زدیم. از شبی که پیش [وی] خوابیده بودم که با خانه وس از حادثه تنها نماند. از کاری که آن شب آنجا بودن با روان‌ام کرد و از اینکه چرا مدتی نیاز به یک فاصله اجتماعی از همه داشتم برای مرتب کردن روان‌ام .

از این وبلاگ هم برای [آی] گفتم. پارسال از ویترین برای‌اش گفته بودم و چقدر هم از «خانه» حرف زدیم با هم. 

بعد  کنار کانال راه رفتیم تا رسیدیم به سوشی‌فروشی محبوبمان برای شام. [اس] بالاخره بعد از ده روز جواب‌ام را با یک ایمیل بلندبالا داد. خوشبختانه وقتی ایمیل رسید که با [آی]  زیر پنکه سقفی سوشی‌فروشی مشغول شام خوردن بودیم. با [آی] با هم ایمیل را خواندیم. [آی] می‌گفت قیافه عصبانی ات با دهن پر خیلی خنده‌دار شده.

البته وقتی جواب دادن [اس] بیشتر از چهار روز طول کشید، پرونده را تحویل قسمت بایگانی داده‌بودم و به آرشیو کردن یا نکردن فکر می‌کردم. با خانوم [اس آر]، روانکاو‌ام، در حال بررسی پترنِ «گذاشتن و رفتن» هر وقت با اوضاع موافق نیستم هستیم. آرشیو نکردن این داستان هم برای این بود که مشغول بررسی بودم چند درصداش گذاشتن و رفتن است ـیعنی که یه چیزی اون زیر میرها تریگر شده- و چند درصد اش واقعا لنگیدن داستان با این آدم. تقریبا مطمئن بودم داستام لنگ می زند. جواب ‌اش که آمد پایه های لنگ هم مشخص شدند.. جواب پر از گس‌لایت بود. این هم پترن آشنای مرد عصبانی که احساس ریجکت شدن می‌کند. [آی] می گفت در اسپانیایی اصطلاح آش هست «ماهیتابه رو از دسته گرفتن». می‌گفت که تا االان دسته ماهیتابه در دست تو بوده. الان با این گس‌لایت اگر عصبانی بشی و جواب تند بدهی دسته ماهیتابه را میندازی تو دست [اس]. و بعد ادامه داد که «البته میدونم الان دلت میخواد ماهیتابه رو با دست‌اش بکنی تو کون اش». که حرف اش بسیاد درست بود! دو تا نفس عمیق و دو تا سیگار و کمی خندیدن با [آی] عصبانیت را پراند و سپس یک جواب مختصر خداحافظی بدین ترتیب که خیلی بی‌ربط شدیم به هم و خیلی خوش گذشت این مدت مرسی موفق باشی خدافظ.    

۴ چهار- فردا باز هم با [آی] قرار دارم. ددر می‌رویم با هم و خوشحال‌ایم.  

هیچ نظری موجود نیست: