برای هزارمین بار کسی رو درک کردم که عادت کردم یک طرفه درکش کنم. اصولا زیادی آدمها رو میفهمم و بهشون حق میدم و این اصلا هم خصوصیت خوبی نیست به نظرم. فکر کنم دیره واسه تغییر اما شاید هم بشه چه بدونم!
رفتم ناخنهام رو مرتب کردم و بعدش از شهر کتاب علیالحساب یه دفتر A5 و یه روان نویس خریدم تا ببینم بالاخره قسمت میشه بیام تو اتاقی از آن خود یا نه!
دوست داشتم بشینم رو مبل و نصف شب با حال بهتری بیام اینجا اما وقتی میاد خونه راحت نیستم طولانی چیزی تایپ کنم. هم راحت نیستم هم تحمل یه جفت چشم و سوال مدام رو ندارم که این کیه و چیه ...
دوست دارم اینجا مال خودم باشه واسه همین هنوزم به کسی نگفتم ازش. به هیچکس و تو یک سال اخیر این دومین رازیه که فقط خودم میدونم و بس.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر