صفر- [ه] یک ترم مهندسی برق خواند. نمیدانیم در دانشگاه آزاد شعبه تهران مرکز بر او چه گذشت که برای همیشه قید مهندسی را زد، آن هم در خانواده مهندس پرور ما! ترم دوم را مرخصی گرفت و نشست و بکوب برای کنکور هنر درس خواند و کلاس رفت. و چه خوب شد!
یک- اتاق [ه] کمی قبل و بیشتر بعد از قبولی (قبولی که چه عرض کنم، درخشیدن) در کنکور هنر، تبدیل به کتابخانه کتابهای «هنری» شد. و چه خوب! منِ پشت کنکوری تفریح و عیشام قلت زدن وسط این کتابها بود. یک بار با کتاب پولارویید-کلاژ دیوید هاکنی برگشت. کتاب به مثابه ملاقات تکاندهنده/عاشقانه برای من! کلاژهای پولارویید هاکنی «چیزی» را در درون من جابهجا کردند. حقیقتا ملاقات مهمی بود در زندگیام.
دو- باقی داستان چیزِ غیر منتظرهای ندارد. کارهای هاکنی را تا توانستم دنبال کردم. شانس دیدن نقاشیها و عکسهاش در لندن و پاریس را داشتم و یک بار هم از دور در Tate modern دیدماش. خوششانس بودم، برای شناختن هاکنی و برای تجربه کاری که کارهاش با قلبِ من ِ تینیجر کردند.
سه- هاکنی از «مشاهیر» ای بود که میتوانستم در مراسم ترحیماش شرکت کنم و حتی پنج دقیقه هم سخنرانی کنم. آسوده بخوابید آقای هاکنی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر