چقدر کیف دارد اینجا کسی برای آدم کامنت بگذارد. آنهم آیدا. واقعا آیدا برای من کامنت گذاشته؟ این شکلی شدم 😇
امشب حال بهتری دارم. بیشتر معاشرت ها انجام شده و قسمت اصلی آشپزی مهمانی فردا هم تمام شده ٫من مانده ام و بوی بادمجان سرخ شده که دارد خفه ام میکند. از خودم راضی ام. توانستم یک ساعتی دریک الاچیق پر گل وسط یک چمنزار در بغل پ لم بدهم طوری که نفس تنگی نداشته باشم ٫لبخند بزنم و شوخی کنم و دلش را نشکنم.
من و ش برای مهمانی فردا خیلی فکر کردیم. که برای مادرشوهر نیجریه ای س چی درست کنیم. هر دو اپشن بادمجان دار داشتیم. از س پرسیدیم گفت مادر تا بحال اصلا بادمجان نخورده و برایش جدید خواهد بود. بعد ما شک کردیم و یکی از غذاها شد مرغ. مشکل مرغ این است که باید خیلی زیاد سرخ بشود تا نرم نباشد چون مرغ های آفریقایی خیلی سفت هستند و مدل نرم ما برایشان ناخوشایند است. من قرار شد حلیم بادمجان و کیک سیب و دارچین ببرم.
عدس سبز لازم دارم فروشگاه کنار خانه فقط عدس قرمز داشت. وقتی داشتم میرفتم از پسرک پرسیدم چیزی از فروشگاه نمیخوای؟ گفت با یک خوشمزه شور منو سورپرایز کن . من هم یک بسته چیپس گرفتم و نشستیم کنار هم همچون یک وظیفه مهم تند تند چیپس و ماست خوردیم . پرسید :تو دوست پسر داری؟ گفتم هنوز نه ولی یک نفر را دارم میبینم چطور؟ با ژست جدی و بزرگانه ای گفت :من دوست دختر دارم ! از ابتدای تعطیلات تابستانی دوست دختر دارم . هیجان زده گفتم فلانی که دیشب اینجا ماند؟ گفت نه! گفتم فلانی که همش با هم میروید دوچرخه سواری؟ ـ نه! پس کی؟ ـ تو ندیدیش یک دختر فنلاندیه از کلاس کناری ! وای دلم غش کرد از طرز گفتنش و اعتماد بنفسش و احساس بزرگیش .گفت : تو اصلا مسیج های تلفن منو چک نمیکنی؟ اگر میکردی میفهمیدی! حالا هم میتوانی به مامانی اینا بگویی! گفتم خودت بگو گفت نه تو بهتری میگی!
بجه ی کوچولوی قشنگ من !
و به آنهمه بجه های شیرین و جوانی فکر کردم که چند ماهه مادراشون ندارنشون... و چه امید عظیمی به عبث انجامید ...!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر