۳۱ خرداد ۱۴۰۵

۲۲:۳۸

ساعت ۲۲:۳۸ است و این یعنی وبلاگ امروزم به وقت ایران فردا حساب میشه و من باز اخر هفته یک کارنامه ی کچل خوهم داشت درحالیکه همه ی روزها نوشتم. ولی حالا هوکرز؟ 

از دي به اينور که همه دچار شوک بودیم، بعدم جنگ و اون وضع اینترنت و گرونی و… دیگه کسی به سختی بهانه ای برای شاد بودن و خندیدن پیدا میکنه. شاد بودن واقعی، خندیدن از ته دل. دو روز است اما خونه ی ما صبح به صبح با قهقهه های مامان و بابام روشن میشه. از صبح که بیدار میشن، جگر گوشه رو بغل میکنن، باهاش بازی میکنن، هر کاری میکنه براشون جالب است ، انقدر جالب که قاه قاه میخندن. امروز صبح زود هم جگر بیدار شده بود، هم بابام که سحرخیزاست. بابام بعلش کرده بود و میگفت مامانت راست میگه ، اگه ما جگر رو هر روز میدیدیم اصلا پیر نمیشدیم. 

یاد حرف مریضام میفتم. اونایی که پیرن و نوه دارن وقتی میفهمن مامان بابای من از نوه شون دورن و هرچند ماه شاید بتونن ببیننش یه جوی میگن اووویییی اوییی اوووووی انگار همون لحظه پاشون خورده به لبه ی تیزی و دارن از درد به خودشون میپیچن. 

وقتی هنوز بچه نداشتم، درک نمیکردم مامان بابا چقدر بچه شونو دوست دارن یا چه حسی بهش دارن. الان ولی خوب حسشونو درک میکنم. حالا هم چون نوه ندارم ، احتمالا الان نمیتونم درک کنم دوری ازش چقدر دردناکه و اون موقعی ام که درک کنم ( که تازه اگر بچه ام بخواد بچه ای داشته باشه) دیگه مامان بابام نیستن که بتونم درکشون کنم. 

پ . ن : نوشتن اساسا از آنچه که فکر میکنم همیشه بیشتر زمان میبره. ساعت ۲۲:۵۲. 

راستی آیدا گفت میتونم ساعت نوشته ام رو تغییر بدم ولی من ترجیح میدم ساعت نوشته ام مثل دماغم همینجوری نچرال بمونه و کارنامه ام کچل باشه. چون این نوشته بین ساعت ۲۲:۳۸ تا ۲۲:۵۳ بر من اتفاق افتاده. 

۱ نظر:

J.run گفت...

چشمتون روشن!