دچار اندوه جهانم. جهانم رنجور است، بیرمق و افتاده از تک و تا .... انگار کن کسی زندگیام را با یک دوربین شانزده میلیمتری سیاه و سفید ضبط میکند. سیاهی نرم و غلیظی سُریده توی زندگیام، یک حریر سیاه که کشیده شده بر همهچیز. زندگی میکنم، میخندم، میرقصم، سفر میروم اما چیزی سرجایش نیست، تکهای از من برای همیشه گم شده، تکهای از من خالی شده/ خالی مانده، آن تکه پرشورِ امیدواری که دستگیرم بود و بلندم میکرد، آن شوق رسیدن و اشتیاق، اشتیاق دیدن آن لحظه که وقتی بهش فکر میکنی بیاختیار لبخند میآید و نفسِ از سرِ آسودگی ...
اما حالا انگار حفرهای در جهان باز شده، سیاهچالی که من را میمکد،با داغهای فراوان و زخمهای بیشمار و یاد و یاد و یاد، یاد آدمهایی که کاش هیچوقت نمیشناختمشان ...
گفت تولدت مبارک، دو.چار شدی.
راست میگفت، دچار اندوه جهانم
و دچار یعنی عاشق
و عاشقی قرار نبود اینقدر سخت و تلخ با ما تا کند ...
.
و ۴۴ سالگی.
۱ نظر:
تولدتون مبارک باشه
ارسال یک نظر