۳۱ خرداد ۱۴۰۵

گفت : فهميدن اين موضوع اين قدر سخته؟از زني به شعور و شخصيت تو بيش از اينها انتظار داشتم . زني كه شعور و شخصيت داشته باشد با مردي كه از همسرش جدا نشده و هرگز از وضعيت زندگي اش  هيچ نمي گويد ، وارد ارتباط احساسي نمي شود ، پس من نه با شعور بودم و نه متشخص.اولين بار در گالري گردي هاي جمعه ديدمش.موقر و متين و دوست داشتني در گروهي بود كه اكثر آنها را از قبل مي شناختم .از فريال پرسيدم اين آقا را ميشناسي ؟گفت دورادور ، فيلمسازه و منتقد سينما !هفته بعد مهماني خانه اميرعلي دوباره ديدم اش.آداب دان بود و خوب حرف ميزد آدم ها با تحسين و احترام نگاهش ميكردند و هفته هاي بعد و ماه  هايي كه آمدند و اشتياقي كه ديگر پنهان اش نميكرديم. غروب پاييزي  قشنگي با مينا در خانه روشنان نشسته بوديم كه پيدايش شد و در ميانه زندگي ام جا گرفت . يك و سال ١٠ ماه را به زيبايي با هم گذرانديم . هرگز درمورد خانواده اش نپرسيدم . او هم هيچ وقت از كسي به نام همسر برايم نگفت . ميدانستم دوقلوهايش كانادا درس ميخوانند و سالي دو بار براي ديدن شان ميرود ونكوور . يكي از بچه ها تصادف كرد و او  سراسيمه با اولين پرواز مي بايست خودش را به بچه مي رساند .نميخواستم  با حالي كه داشت تنها سفر كند ، گفتم تا استانبول با تو مي آيم از آنجا به بعد خودت برو…اين طوري  خيالم كمي راحت تر است ! آن قدر مضطرب بود كه حرفي نزد يا أصلا حرفم را نشنيد . شماره پروازش را از حجت گرفتم تا براي خودم بليت بگيرم در جواب حجت كه پرسيد آيا او ميخواهد همراهش باشم يا نه ؟!؟ فقط گفتم من ميخواهم كه با او باشم ،نبايد تنهايش بگذارم . وارد سالن  اصلي فرودگاه كه شدم ، تماس گرفتم يك بار ، ده بار گوشي را بر نمي داشت خيلي نگران شدم او بايد در فرودگاه مي بود،  دو ساعت بيشتر به پرواز نمانده بود ! از كنترل پاسپورت عبور كردم در صف مسافران پرواز استانبول ديدم اش به سرعت به سمت اش دويدم و صدايش كردم ،  خودش و خانم همراهش به سمت من برگشتند ، همراهش متعجب و هراسان پرسيد : خانم را ميشناسي؟ نگاهم كرد ، شانه بالا  انداخت و با بي اعتنا ترين لحني كه مي شناختم گفت نه احتمالا اشتباه گرفته است بازوي زن  را گرفت و گفت عجله كن از صف عقب نيفتيم. در يكي از خفت بارترين  شرايط زندگي ام قرار گرفته بودم ، دو زن جوان با ترحم نگاهم كردند ،مرد مسني سرش را با افسوس تكان داد، انگار همه آدم هايي كه آنجا بودند از حال زار ام به رقت آمده بودند ،  با زانوهاي لرزان به سمت خروجي حركت كردم. آنچه ديده بودم را نميخواستم باور كنم ، آنچه تجربه كرده بودم را بايد فراموش مي كردم … سه هفته بعد اسمش را روي صفحه موبايلم 
ديدم . وقتي از او بابت آنچه اتفاق افتاده بود پرسيدم ،پاسخ اين بود : فهميدن اين موضوع اين قدر سخته؟از زني به شعور و شخصيت تو بيش از اين ها انتظار داشتم