۳۰ خرداد ۱۴۰۵

اپیزود هفده

حسابی تابستون شده و تحملم برای این دما خیلی کمه.

وقتی رفتم ونکوور فهمیدم من از تابستون متنفر نیستم، از ایران با حجاب متنفرم هرچند الان دیگه مانتو روسری نمی‌پوشیم ولی بازم با تاپ و شلوارک نخی که نمیشه بود.

برای فردام برنامه‌ی استخر چیدم و میرم که لخت باشم زیر آفتاب و برم تو آب و باد به تن خیسم بخوره و شبیه تابستونی باشه که دوست دارم.

تنهام فردا و باید کتاب و وسایل سرگرمی ببرم با خودم و شربت آبلیمو و خاکشیر و گیلاس.

تا فردا‌.

هیچ نظری موجود نیست: