۰۳ تیر ۱۴۰۵

شهر مرزی

 صبحانه رو در هتل می خوریم و به سمت یکی از شهرهای اطراف که شهر مرزی کوچکیه، حرکت می کنیم .دو طرف جاده دشت سرسبزیه .با اینکه تیر ماه شده ولی گرمای هوای اینجا یه کم  مهربان تره.

ابر های پراکنده بالای سر کوها تیکه تیکه توی آسمان که خیلی  آبیه به چشم میان .
طبیعتش زیباست یه طوری که  آدمو وصل می کنه به زندگی .خودمو می سپرم به این تصاویر انگار رفتم‌توی یک قاب عکس و وسط دشت سرسبزی نشستم.
روستاهای پای کوه ها رو نگاه می کنم، به زندگی هاشون فکر می‌کنم، چقدر هیچی نمی دونم از زندگی های این شکلی .
صدای موسیقی فضای ماشین رو پر کرده،منم همراه موسیقی از جهان انگار جدا میشم و محو میشم توی این زیبایی ها .
به شهر می رسیم. قریه مردمان ساده.
زندگی هایی که به دور اند از هیاهو های شهرهای بزرگ.
ظهر سکوت کاملی شهر رو گرفته.  صندلی را در ایوان درست روبروی درخت زردآلو می گذارم .زردآلو ها رسیدن ولی هنوز جا دارن تا اون رنگ زرد درخشان .
نسیم خنکی شروع به وزیدن کرد.نسیم خنک مثل نوازش کسی است که دوستش داری، لذت بخشه .حالتو خوب میکنه .چشمانم را می بندم ، لیوان چای را درکنارم می گذارم و کتابم را باز می کنم .
صدای رعد و برق می یاد و نم خیلی کوتاه که فقط بوی خاک رو بلند میکنه.توی تابستون که آدم انتظار بارون رو نداره چقدر این نمه می چسبه ، اصلا کل زندگی اینطوره ،اونجا که منتظر نیستی بیشتر بهت حال میده.

هیچ نظری موجود نیست: