۰۳ تیر ۱۴۰۵

عرفان جاده

جاده از اون چیزاییه که تنهاشو بیشتر دوست دارم تا ایل و تباری مثل سینما رفتن. کلا در موقعیتایی که می‌تونم خودمو غرق کنم و حوصله‌م سر نره خودمو به بقیه ترجیح می‌دم. مدیریت ذهنم دست خودمه نه دست بقیه. می‌رم توی سینما سالن‌ که تاریک می‌شه خودمو می‌ندازم توی یه جهان موازی. اصلا عشق به سینما یعنی همین. عشق به تصاویر متحرک روی پرده سینما و عشق به فرار از این زندگی لعنتی. نمی‌خوام بغل دستیم حواس‌مو پرت کنه اینجاش چی شد اونجاشو ببین ها ها. ولم کن دست‌تو بکش می‌خوام خیره بشم روی پرده. برای همینه فیلم رو تو تلویزیون دیدن هنوز برام توهین به سینماست. برای من حتی بدترین فیلم تاریخ هم روی پرده قابل دیدنه. فقط تو سالنه که مغزت از بیرون رهاست. مثل جاده. وقتی خیره شدی به بیرون و کاری نداری جز به بیرون نگاه کردن. به دشت و به کوه. به چیزایی که عوض نمی‌شن حتی بعد از صد سال. من خیلی تصمیمای مهمی از زندگیم رو تو جاده گرفتم. تو همون اتوبان تهران کاشان که شاید صدهزار بار رفتم و برگشتمش و از وقتی پنج سالم بود یه تیکه از جاده‌ش نت نبود تا الان که همینه. تو همون جاده با آسفالتای سوراخ. تو جاده عاشق شدم، تو جاده کات کردم، تو جاده معنای زندگی ساختم، تو جاده مسیر زندگیمو عوض کردم. بقیه تو جاده اضافی‌ان. ببخشید مقصد در خدمت‌تونم این یه جاده رو بذارید برا من بمونه. هربار می‌رم برمیگردم و یه تصمیمی می‌گیرم عین می‌گه ببین باز عرفان جاده گرفتت؟ 


هیچ نظری موجود نیست: