۰۳ تیر ۱۴۰۵

نیمه راه

​بر اساس یه قانون نانوشته که سینه به سینه نقل شده، تقریباً محاله که بتونیم تمرین‌های کندو رو بپیچونیم. یعنی چی؟ یعنی اینکه روز و ساعت تمرین، ما باید توی کلاب باشیم؛ چه تمرین می‌کنیم، چه تمرین نمی‌کنیم.
​یعنی چی؟ یعنی اینکه ما از ساعت ۶ تا ۸ لباسمونو پوشیدیم، شمشیرمون دستمونه و توی سالنیم. حالا اگه حالمون متوسطه، یعنی مثلاً گرفتگی عضله داریم، اون روز با بقیه تمرین نمی‌کنیم؛ میریم گوشه زمین و با شمشیر خودمون تنهایی تمرین می‌کنیم.
​یه حالت دیگه هم هست که نه آقا، اصلاً انقدر حالمون بده که مثلاً نمی‌تونیم سر پا وایسیم؛ مثلاً عضله ساق پامون پاره شده یا مثلاً رباط صلیبی رو جراحی کردیم. یه صندلی می‌ذاریم اون کنار، تمرین کردن بقیه رو نگاه می‌کنیم و تو همون حالت هم یه دونه شمشیر دستمونه و مدل‌های مختلف، تمرین بالاتنه می‌کنیم؛ مثلاً وزنه می‌بندیم به شمشیرمون و عضلات کتف و شونه رو تقویت می‌کنیم که توی مدت ریکاوری تنبل نشن‌. در ضمن از دور هم روتینای بچه‌ها رو نگاه می‌کنیم ببینیم چه تمرین جدیدی اضافه شده.
​حضور فیزیکی نداشتن خیلی سخته؛ یه جورایی کبابت می‌کنه تا مطمئن شه واقعاً راهی نداری جز نیامدن. دلایل غیرقابل‌قبول:
​می‌خوام برم دنبال بابام فرودگاه.
​بگو بابات تاریخ/ساعت بلیط رو عوض کنه، براش تاکسی بگیر...
​پروژه کاری ددلاین داره و دیر کردیم و باید بیشتر بمونم.
​تقصیر خودته؛ تو که می‌دونستی تمرین داری، برو یه فکر دیگه بکن، مثلاً یکی رو جای خودت بذار.
​در واقع این‌قدر این مکالمه سخت و کانفرانتینگه که ترجیح می‌دی هر کاری بکنی که این مکالمه رو با سنسی نداشته باشی. همین داستان حتی برای یک دقیقه دیر کردن هم اتفاق می‌افته؛ اینکه تو به عنوان یه آدم‌بزرگ متعهد شدی اینجا باشی و نتونستی زمان رو منیج کنی. البته البته این رو هم بگم که می‌تونی بگی ترافیکه، ولی از یه ربع قبل از شروع کلاس باید خبر بدی و بگی کی می‌رسی. این فورس باعث می‌شه که مغلوب اون اینرسی اولیه نشی. و اینکه خیلی سخته بری اونجا بشینی و بقیه رو نگاه کنی و ببینی همه دارن جیغ می‌زنن و حالش رو می‌برن.
​از طرف دیگه هم باید بگم که خیلیا این کلاب رو ول کردن چون منافی آزادی عمل‌شون بوده. ولی همین دیسیپلین و سخت‌گیری تونسته منی رو که می‌تونم یه روز از خواب پا شم و کاری رو که هزار سال می‌کردم ول کنم، برای پنج سال، هفته‌ای سه چهار روز بکشونه سر وقت سر تمرین. گرچه نقش «سین» به عنوان کاتالیزور رو اصلاً نمی‌شه نادیده گرفت.

​ حالا وبلاگ‌نوشتنم همین شده برام. چند روزه تایم ثابت گذاشتم؛ تا شش بعدازظهر باید پابلیش کنم، والا ته تهش باید از خوابم بزنم.
​زمانی که باید بنویسم، میام اینجا توی ادیتور، چهارزانو می‌شینم. خسته که می‌شم دوزانو. انقدر این‌ور اون‌ور می‌کنم تا یه چیزی دربیاد. اگرم درنیومد، می‌دونم که نپریدم؛ دیگه نشستم اینجا و سعیمو کردم.
​امروز هم سعیمو کردم.

هیچ نظری موجود نیست: