بيست سال معتاد بود . سالهاي آخر هروئين . ديگر آدمي نبود كه مي شناختمش! هيولايي ترسناك بود كه كمر بر نابودي جان نحيفش بسته بود. دو سال آخر دوباره با من حرف مي زد از خودش ميگفت از آنچه بر او گذشته بود و از همه مصيبت هايي كه در تنهايي بر سرش آمده بود ، چهار بار بستري شده بود و دوباره شروع كرده بود ، ميگفت من همان بيست سال قبل كه شروع كردم مردم ! وقتي اور دوز كرد ، تازه چهل ساله شده بود . كسي كه برده بودش تا هروئين تقلبي را بزند و بميرد ،بدن نيمه جانش را جلوي در خانه رها كرده بود و رفته بود . در بيمارستان همه تلاش ها براي احيا و برگرداندنش بيهوده بود ، سرپرستار به برادرش گفته بود خودش نميخواهد زنده بماند. چند ماه بعد ، در ميان وسايل اش جعبه اي پيدا كردند كه پر بود از نامه هايي كه در تمام سالهاي قهرش برايم نوشته بود جعبه اي كه بعد از او عزيزترين دوست همه زندگي ام شده است
۰۳ تیر ۱۴۰۵
اور دوز
نوشته بود ، ليلا من ده سال خودم را تو اينه نگاه نكردم !اول فكر كردم نوشته تا دلم را به درد بياورد ولي وقتي شروع به خواندن نامه هايي كه در تمام سالهايي كه ازش بيخبر بودم برايم نوشته بود كردم ، با گريه تك تك كلمات و دردي كه در آنها نفس ميكشيد را باور كردم . وقتي براي شروع زندگي جديد ايران را ترك ميكردم ، آن قدر عصباني شد كه حتا حاضر به خداحافظي كردن هم نشد . ده بار تماس گرفتم هر بار يك نفر جوابم را داد و دست آخر ، خواهر بزرگ ترش گفت بيخود تماس نگير خيلي ناراحت است ، امكان ندارد جوابت را بدهد !ما كه از بچگي تا آن روز ها نزديك ترين آدم ها به هم بوديم بي خداحافظ از هم جدا شديم .سراغش را از همه مي گرفتم ، حالش را مي پرسيدم و دورادور مي دانستم چه ميكند ، هر سال تولدش زنگ ميزدم تا صداي الو الو كردن اش را بشنوم و در دلم بگويم تولدت مبارك لعنتي خيلي دلتنگتم ! در پنجمين سال مهاجرت ام مادرم در پاسخ سوالم كه حال او چطور است گفت مصيبتي به سرمان آمده كه نميداني ، مدتي ست در دام اعتياد است ، تازه فهميده ايم ! يعني چي؟همين قدر ميدانيم مبتلاست و مادر و پدر بدبخت اش را بيچاره كرده است و خودش را بيچاره تر
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر