۲۷ خرداد ۱۴۰۵

، بلد نيستم به آدم ها اعتماد كنم ، راحت نيستم دوست داشته بشم يادنگرفتم احساساتم را نشون بدم . تو خانواده ما آدمها بهم نميگن دوستت دارم ،دلم  برات تنك شده ، تو خانواده ما هيچ كس مستقيم حرفش را از ترس بر خوردن ديگران نميتونه بزنه ،هر كسي با ديگري مشكل داره با نفر سوم در موردش حرف ميزنه ، تو خانواده ما انتقاد كردن از گناهان نابخشودني ست . بابام ، مادرم را دوست داره اما بهش دروغ ميگه . مادرم هميشه عصبانيه و نگران حال برادرمه . خواهرم بسيار پنهانكاره و از همه مون فاصله ميگيره ، برادرم از همه سوء استفاده ميكنه و اداي بيچاره  ها را درمياره ، من هم خيلي وقتا دلم ميخاد سر به تن هيچ  كدومشون نباشه . وقتي داشتم اينها را براي تراپيست  ام ميگفتم دو سه بار خنده هاي هيستريك كردم تا اضطرابم را پنهان كنم ! وقتي از گفتن باز ايستادم ، با لبخند پهني نگاهم كرد و گفت همه اينها كه گفتي در روابط انسان ها طبيعي ست فقط خانواده تو اين طور نيستند !مهم اين هست كه متوجه ناكارآمدي ها هستي و ميتواني در خانواده خودت إصلاح شان كني  . سال ها پيش اعضاي محترم خانواده را دور هم جمع كردم و گفتم ما بايد ياد بگيريم با هم حرف بزنيم چون احساس ميكنم مشكلاتي كه بين مون وجود داره علت اصلي اش اينه كه با هم عميق و دقيق حرف نميزنيم  هنوز جمله ام تمام نشده بود كه بابام گفت به نظرم ما هيج مشكلي نداريم خيلي هم ارتباطمون صميمانه و پرمحبته اين حرف ها را جمعش كن حالش را ندارم و بعد رو به خواهرم كرد و كفت برو دو تا چايي بريز و بيار دخترم! حق با بابا بود ، چايي وقتي روي سماور دم ميكشد  عطر و طعم ديگري دارد

۱ نظر:

Nili گفت...

حرف زدن و ابراز احساس و شناسایی اون حس و در قالب کلمه و‌جمله ریختن هم یک هنر و‌مهارته که خیلیا بلد نیستن. سخته مجبور کردنشون یا عوض کردنشون.