چند روز پیش توی وبلاگ می چرخید و نوشته ها رو می خوند ، نوشته های آدم هایی که نمی شناخت و فقط با کلمه هاشون شاید می تونست برای خودش شخصیت اون آدم رو متصور شه.
رسید به یکی از نوشته ها که در مورد بعدازظهر پنجشنبه و جشن هفت سالگی آی قصه .
براش جالب شد چون خودشم دوست داشت بره ولی به خاطر تداخل با کلاس والیبال پسرش نتونست جورش کنه .
آی قصه رو از زمان ایجادش می شناخت ، براش کوچ پوریا از دنیای سخت و کدر سیاست به دنیای رنگی و شیرین بچه ها جذاب بود ، دو سال پیش هم یک دوره یکساله کارگاه نویسندگی با پوریا رفته بود که این نوشتن های الانش رو مدیون اون روزهای قشنگ و اون کارگاه یود، ساعت هایی که الان خاطره خوبشون در ذهن رها حک شده .
حالا توی این دنیای مجازی نوشتن ، چقدر آدم هایی بودن که نمی شناخت ولی آشنای دوری بودند.
آدمهایی که شبیه اند ، آدم هایی که نمی شناسیم ولی غریبه نیستند.
حس قشنگی بود، غریبه ای که آشناست.
دو سال پیش توی کارگاه یک روزه مهندسی معکوس پوریا ، کیانا رو دید و براش خیلی جالب بود ، کیانای هیتو اینجا بود . آدم ها در یک دایره می چرخند و در جهان به شکل های متفاوت دوباره همدیگر رو می بینند .با دیدن کیانا پیش پوریا که بعدا فهمید دوستان ده ساله هستند .
همه اینها کنار هم ، یک حس رو منتقل می کرد اینکه آدم های هم فکر همدیگر رو جذب میکنند هر کجای دنیا که باشن باز یک روز یک جایی کنار هم قرار می گیرند .
۲۷ خرداد ۱۴۰۵
آدم های نزدیک ِ دور
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر