دیشب مشقمو اینجا ننوشتم،فاطی صبح خیلی زود اومده بود کل روزم فقط حرف زد حتی وقتایی که جوابشو نمیدادمم حرف میزد بلند بلند، چند بار تصمیم گرفتم بهش بگم دیگه نیاد.ولی از بعد از دی ماه هیچکسو نمیشناختمو اعتماد نداشتم. تا قبل از ۱۸ دی اقای کاف میومد هر سشنبه بعضی اوقات که نمیتونست یا کار داشت زودتر خبر میداد میگفتم فاطی بیاد.الان ولی هر هفته دیگه فاطی میاد.
بعد از ۱۸و۱۹دی بچه و میم گفتن ما میخوایم بریم شمال ،من نرفتم خیلی نیاز داشتم به تنهایی .فکر کنم بیست دوم دی بود ب زنگ زده بود حالو احوال واینکه حوصلمون سر رفته نت قطعه، اخر حرفاش گفت راستی فهمیدی اقای کاف رو کشتن؟ اولش نفهمیدم چی میگه، اینترنت که قطع بود ایرانم ماها کاملا در بیخبری بودیم ،شبکه های خبر هم اون روزای اول چیزی نمیگفتن بیشتر فیلمای اون دوشب بود که مردم فرستاده بودن.
پرسیدم کاف؟ کدوم کاف؟ گفت ااا میومد خونه تو و دال دیگه ،مغزم هنگ کرده بود نمیفهمیدم الان داره جدی میگه یا شوخی ولی لحنش اصلا شوخی نبود ،داد میزدم که چی میگی دو روز پیش خونه من بود ،گریه ام بند نمیومد . ب ترسید گفت میخوای بیام پیشت گفتم نه چجوری کشته شده؟ گفت پنجشنبه تو تهرانپارس گلوله زدن تو سرش هر چی زنگ میزدن به مبایلش جواب نمیداده اخر سر یه اقایی جواب میده میگه من گوشیشو از جیبش ورداشتم صدای زنگو شنیدم بیایین ببرینش بیمارستان فلان ، وقتی میرن بیمارستان زنو بچه اش پیداش نمیکنن بهشون میگن برین تو جنازه ها بگردین ،پیداش میکنن ولی میگن باید پول بدین زنش زنگ میزنه برادرش بیاد با برادرشو پسرش جنازه رو میدزدن از همونجا میرن شهر خودشون سقز . همینجوری که گریه میکردم از ب خداحافظی کردم. زنگ زدم به زن اقای کاف ،جفتمون فقط گریه میکردیم ،بهش گفتم خوب کاری بردینش سقز گفت نمیدانش میخواستن ازم پول بگیرن تا سقز تو بغلم بود ،فقط اشک میریختیم گفتم هر وقت اومدی تهران خبرم کن ببینمت.
خیلی وقته که یسری لغت ها تو نظرم کوچیک و نخ نما شدن چون نمیتونن معنی خودشونو کامل کنن نمیرسونن عمق اتفاقو انگار فقط هستن. مثل تراژدی مثل سوررعال .......
۱ نظر:
عزاداری برای اون عزیزای پر پر شده هیچوقت تموم نمیشه 😢
ارسال یک نظر