در روز چهاردهم چالش بلاگ نویسی درگیر قضاوت خواننده و آیا اینها که مینویسم خیلی بیخود هستند و چه بگویم چه نگویم شده ام. امروز از صبح باز مشکل بو داشتم. خیلی وقتها بو هایی حس میکنم که واقعی نیستند و از حافظه ام بازیابی میشوند. مثل بوی دهانی که سیگار کشیده ٫بوی ادویه غذای مانده در خانه٫بوی لباس های داخل کمد و بوی نم. آلبته این اخری حتما واقعی است چون چند روز است که همش باران میبارد. دوش گرفته ام لوسیون های خوشبو زده ام اشپزخانه تمیز تمیز است و وقتی دقت میکنم هیچ بویی نیست ولی باز هست. فکر میکنم نشانه ی اضطراب مزمن باشد. اینقدر این اضطراب همیشه هست که من متوجه اش نمیشوم و از علایمش میفهمم. امروز مضطرب بودم و مدیتیشن نکردم . فقط یک ساعت و نیم با ب حرف زدم و چای نوشیدیم.
قبلن قرار گذاشته بودیم برای سفر هلند و تجربه ی ترافل و او بی خبر با دوست دیگری رفته و امروز در مورداش مشتاقانه حرف زد. اینکه در حالیکه تنها بوده دوزش را بالا برده و یک هش کوکی هم به برنامه اش اضافه کرده و چه حالی را تجربه کرده. من هم چشمانم برق میزد و هم حرصم گرفته بود که چرا بمن نگفته. بعد نشستیم برنامه ریزی مختصری کردیم که ماه آینده با هم به یک رتریت در شهر دلفت برویم. ولی برنامه صد در صدی که نیست و من هم انگار از چند هفته قبل نباید داروی روان مصرف کنم. اینقدر هیجان زده شده بودم که آرامشی برای تمرکز و مدیتیشن نبود.
از فردا تا شب یکشنبه به مناسبت مید سامر هر روز تقویمم پر شده و آشپزی و معاشرت زیادی در پیش دارم. اینقدر مهمانی و پیک نیک نرفته ام که از فکرش مضطرب میشوم.
نهار یک ظرف بزرگ سبزیجات بخار پز با مرغ چینی خورده ام و الان باز دارم انواع بو حس میکنم. خیلی اذیت کننده است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر