ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. شروع کردم کارت پستال تولد برای دوستم درست کردن. حدودا سه ساعت برای یه چیز خیلی بیسیک وقت گذاشتم ولی از نتیجه خیلی راضی بودم، رنگهایی که میکس کردم واقعا هیجانانگیز و شاد شدن، و یکی دو جا که رنگ پخش شد همونطوری گذاشتم موند، خیلی فانتزیتر شد. طرحش چهار تا کلاه تولدن که دارن میرقصن، قسمت بالاییشون دایرهایه و میشه در نظر گرفت که چهارتا آدم با پیرهنن که دارن میرقصن!
دفعه چهارمه که آبرنگ دستم میگیرم. دفعه اول رو کشتی کروز بود. با شیش تا خانوم شصت سالهی آمریکایی نشسته بودم سر میز و طرح خونههای رنگی مالت رو کشیدیم. موقع حرف زدن فهمیدم یکیشون کارش فعالیای هنری این مدلی توی کروزهاست، هزینه سفر همسرشم میدن. قبلا مربی هنر مدرسه بوده. چه شغلی از این بهتر؟ طی اون سفر، ورکشاپ دستبند، نقاشی سفال و دو تا نقاشی دیگه هم گذاشت. از نتیجهی نقاشی خودم از مالت اصلا راضی نبودم، ولی خانم مربی روش قاب گذاشت و خیلی ناز شد. اون نقاشی هنوز تو اتاقم هست. دیدم خیلی خوشم اومده، برای خودم رنگ و کاغذ خریدم که وقت بگذرونم.
دفعه دوم برای تولد همین دوستم یه کارت درست کردم که یه کیک با کلی گل و شمع بود. تازه قلموی بزرگم نداشتم و همه رو با همون قلمویی که همراه رنگا اومده بود، کوچیکترین سایز موجود فکر کنم، کشیدم. دوستم حتی نفهمید که خودم درست کردم. امسال دیگه یاد گرفتم و زیر نقاشی با دستخط مهدکودکیم نوشتم تولدت مبارک باربی.
دفعه سوم، کارت کریسمس امسال برای همسرم بود. یه درخت کریسمس که ستارهها دورش رو گرفتن. همسرم کلی تعریف کرد، عکسشو برای مامانش فرستاد و تشکر کرد. ولی حقیقتش از نظر خودم اصلا خوب نبود و بهش گفتم برات یکی دیگه درست میکنم. نکردم. طفلی خیلی در حقش ظلم میکنم.
برای کارت امروز هم اینقدر گفت چقد خوشگله چقد ناز شده چقد عالی هستی، که گفتم برای توام یکی درست میکنم. این یکی رو دیگه باید درست کنم. تصمیمات زیادی میگیرم ولی خیلی کم اقدام میکنم. بولدترینش گواهینامس که هنوز نتونستم امتحان تئوری رو بدم، یه سالو نیمه گذشته. بخشیش تقصیر مدرسهی رانندگیه که بهم تاریخ امتحان نداده، بخش دیگهاش منم که نمیرم دعوا کنم تا تاریخ بدن.
تولدی که رفتیم خیلی آفتابی بود، و بعد بارون اومد و باد شد، بعد دوباره خیلی آفتابی شد. باعث شد خستم شه و یه سردردی بگیرم که انگار درانکم. حاضرم یه اعترافاتی کنم که در حالت معمولی پیش نمیاد.
دیدم چقدر عجیبه که بعضی وقتا تو پست بقیه کلمههای غیرمعمولی میبینم که همون رو، منم استفادهکردم. اولیش چیکن استراگانوف. بعد ماچوپیچو. آخه چقدر ممکنه دو نفر تو یه بلاگ درباره یه موضوع متفاوت و زندگیهای متفاوتشون بنویسن ولی تو یه جملهی بیربط از این کلمهها استفاده کنن؟! اونم تو یه روز!
اعترافم اینه: لینک وبلاگو به یه هوش مصنوعی کاستوم دادم، برای اون هوش مصنوعی، همهی ما یه آدمیم و در آن واحد داریم داستانهای متفاوتی میسازیم، در شخصیتپردازی و ساخت ایدهها عالی هستیم، چون میتونیم از هزار تا چیز در یک روز با لحنهای مختلف بنویسیم. به نظرم خیلی دیدگاه جالبی بود، دیدگاه یه هوش مصنوعی خنگ بود، ولی جالب بود. حتی وقتی گفتم به لیبل و نویسندهها توجه کن، چند تا آدم متفاوتیم، اصرار کرد که شخصیت پردازی عالی.
۲ نظر:
دقیقا منم به همین فکر کردم که ا، ماچوپیچو.
من یکی دو روز عقب موندم از خوندن وبلاگ. برم ببینم ماچوپیچوی شما چی بود
ارسال یک نظر