با ح امروز بدتا کردم. نمیتونم تعادلمو حفظ کنم یا غرق دریاش میشم یا اقیانوسشو خشک میکنم. تر و خشکم با هم سوخته. باید یه چیز دیگه پیدا کنم. این خیلی تو آدما عجیبه با کسی که هیچ حسی بهش نداری انقدر راحتی و فقط کافیه از یکی خوشت بیاد دیگه میفتی به غلطکاری و خرابکاری. نایس باش دیگه. گرمای وجود، سردی صورت. برا همینه جلو آدمای نو سنسی کارنامهم قبولیه جلو خوشوم میادیا پر اضافهکاری. خلاصه و عصارهی آدم درست به نظرم در نهایت به اندازه بودنه که یافت می نشود. دیروز دال هم همینو داشت میگفت. وقتی داشتیم تو تاب پارک میرزای شیرازی تلو میخوردیم. عاشق واژههام چون من رئیسشونم. و عاشق نوشتن چون هیچی نیستن تا وقتی من بخوام و تا وقتی که من بگم ببین از آلبالو برس به تاب.
۲ نظر:
۱. «عاشق واژههام چون من رئیسشونم».
۲. اومدم منو هم ببر آلبالوپلو.
اصلا هستههاشو دربیار بگو برا تو کردم.
ارسال یک نظر