۳۰ خرداد ۱۴۰۵

آلبالوپلو

نوشتن دیگه تکلیفم نیست روتین زندگیه شده. امشب تنها تایمی که گیرم اومده همین وقتیه که تو اسنپ نشستم تا مقصد چون باید برم خونه نون. تو کافه نزدیک نشسته بودم زنگ زد گفت ببین آلبالوپلو رو بار کردم خودتو برسون. منم که جلو آلبالوپلو تن و بدنم سست می‌شه گفتم هرکجا هستم باشم آلبالوپلو مال من است. اومدم بیرون دیدم یکی داره بوق می‌زنه نگا کردم دیدم زن و شوهر کوکی‌فروش محله تو ماشین نشستن می‌گن چجوری پسر خوشگل. گفتم شما کجا اینجا کجا. گفتن دنبال خوش‌تیپاییم. گفتم پس صبح دم مغازه‌م دیگه شما نکوبین این همه راهو. 
با ح امروز بدتا کردم. نمی‌تونم تعادلمو حفظ کنم یا غرق دریاش می‌شم یا اقیانوس‌شو خشک می‌کنم. تر و خشکم با هم سوخته. باید یه چیز دیگه پیدا کنم. این خیلی تو آدما عجیبه با کسی که هیچ حسی بهش نداری انقدر راحتی و فقط کافیه از یکی خوشت بیاد دیگه میفتی به غلط‌‌کاری و خراب‌کاری. نایس باش دیگه. گرمای وجود، سردی صورت. برا همینه جلو آدمای نو سنسی کارنامه‌م قبولیه جلو خوشوم میادیا پر اضافه‌کاری. خلاصه و‌ عصاره‌ی آدم درست به نظرم در نهایت به اندازه بودنه که یافت می نشود. دیروز دال هم همینو داشت می‌گفت. وقتی داشتیم تو تاب پارک میرزای شیرازی تلو می‌خوردیم. عاشق واژه‌هام چون من رئیس‌شونم. و عاشق نوشتن چون هیچی نیستن تا وقتی من بخوام و تا وقتی که من بگم ببین از آلبالو برس به تاب. 

۲ نظر:

Ayda گفت...

۱. «عاشق واژه‌هام چون من رئیس‌شونم».
۲. اومدم منو هم ببر آلبالوپلو.

Moein گفت...

اصلا هسته‌هاشو دربیار بگو برا تو کردم.