۳۰ خرداد ۱۴۰۵

روز هفدهم _ دنده‌ی چپ

 اول بگم که متاسفانه دیروز  ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا من نتونم بیام اینجا و بنویسم! از اون جمعه‌ها بود. شلوغ و پر کار. یعنی یک روز کامل نتونستم برای خودم وقت بذارم. این بده! واقعا هم بده! 

کلا از دیروز قسمت ناراحتی قلب و مغزم با هم فعال شده. خودم می‌دونم بخاطر نزدیک بودن پریود و پی ام اسمه ولی حس می‌کنم یه کم حساس‌تر شدم.‌ من از اون آدمهاییی هستم که تو این تایم نه عصبی میشم نه بدخلق فقط مغموم میشم. اندوهگینم. (از کلمه‌ی اندوهگین خوشم میاد!)

دیشب مهمون داشتم و تو مهمونی دلخوری و بحث شد. خداروشکر نه با من. دو نفر دیگه با هم بحث کردن. ولی خب حالم گرفته شد. چون من میزبان بودم و دوست داشتم به همه خوش بگذره. راستش بیشتر از این حرصم گرفت که بخاطر همون مهمون‌ها نتونسته بودم بیام اینجا پیشتون! 

صبح که بیدار شدم  اما حالم خوب بود و یادم نبود ناراحتم.  از خواب که بیدار میشم ناراحتی‌هام اولش یادم نیست و خوبه که اینطوریم. پاشدم صبحانه نخورده نیم ساعت پیاده‌روی کردم و بااینکه تنبلیم میومد رفتم سونوگرافی سینه و شکم و لگن انجام دادم. بعدش اومدم یک صبحانه‌ی مفصل و چایی دبش خوردم و بعدترش با خودم فکر کردم که حالا که افتادم رو دور قو باغه خوردن با لذت، بهتر ین موقع ‌ست که یک قورباغه‌ی بزرگ دیگر رو هم قورت بدم. 

من عاشق ترجمه‌ی کتاب بودم همیشه. اصلا دوست داشتم تو . کتاب‌فروشی‌های محلی کار کنم یا تو انتشارات و صحافی مثلا. خیلی کارهای دیگه هم دوست داشتم بکنم اما نشد. مثلا دوست داشتم برای یه کسی به چیزی بخونم. مثلا کتاب. اون وقت‌ها که کتاب صوتی نبود هم این کار رو دوست داشتم. عاشق رادیو بودم. اصولا از اون آدم‌هایی هستم که از گوش عاشق میشن. بیست سال پیش هم وقتی تلفنی حرف زدم از صداش خوشم اومد و کار به ازدواج کشید.

حالا نه که بگم صدام خوبه یا بده‌ها. موضوع اینه که من کلا دوست دارم واسه آدم‌ها یه چیزی بخونم اما فکر کنم کسی پیدا نمی شه که دلش بخواد گوش بده به جز دخترک :) . چند سال پیش گاهی تو اینستاگرامم یک قسمت از یک کتاب یا شعر رو انتخاب می‌کردم و می خوندم برای فالو رهام ! حالا تو فکر پیگیری کتاب صوتی و تست صدا هستم. تا ببینیم چی میشه.

داشتم می‌گفتم که عاشق ترجمه کردن کتاب هم بودم همیشه و زبانم بد نبوده. اما رشته‌ی من پیراپزشکی بود و ربطی به ترجمه نداشت. تا اینکه تو دوران کرونا دل رو زدم به دریا و با هزار بدبختی یک ناشری پیدا کردم که بهم اجازه داد با اینکه مبتدی بودم و بدون سابقه، اولین کتابم رو تجربه کنم. خیلی خوشحال بودم اما چون حمایت کافی نشدم و اون ناشر هم پول زحمتم رو نداد دیگه دنبالش نرفتم.

امروز اما از دنده‌ی چپ پاشدم. تو سرم افتاده باز یک کتاب دست بگیرم و برم تو کارش اگر شد. ولی هنوز مطمئن نیستم.

 حالا علی ایحال ویش می لاک تا ببینیم چی میشه

۲ نظر:

Ayda گفت...

این ترکیبو دوست داشتم: حالا علی ایحال ویش می لاک تا ببینیم چی میشه :))

J.run گفت...

موفق باشی