۳۰ خرداد ۱۴۰۵

ویک اِند!

 

صبح که بیدار شدم، روی تخت نشستم و شر‌وع کردم به کَندن روبالشتی‌ها و روکش تشک. انگار که مهلت استفاده‌شان تمام شده باشد. تنظیمات ماشین لباس‌شویی را دست‌کاری کردم. روتختی‌ها را برای نیم ساعت سپردم به آب گرم و کمی وایتکس و نرم‌کننده‌ای که موقع خرید بویش نکردم.

تخت را جا به جا کردم تا زیرش را جارو بزنم. چند کاغذ و جعبه زیر تخت بود که می دانستم اگر خودم را درگیرشان کنم تمام روزم می‌رود. نگاهشان نکردم. کمی زیرشان را جارو زدم و مرتب‌تر از قبل، همانجا زیر تخت رهایشان کردم.

هر طرف اتاق را که نگاه می‌کنم، کوهی از چیزی روی هم تلنبار شده؛ روی صندلی لباس‌ها، روی میز کتاب‌ها و چند سیم و پاکت‌هایی که هر روز از بانک‌ها و فروشگاه‌ها می‌فرستند در خانه، کنار آینه گوشواره‌های لنگه به لنگه و گردن‌بندهای تو هم لولیده. 

در این‌جور کارها نابلد و ناشی‌ام. کند رفتار می‌کنم. وسطش حوصله هم سر می‌رود. هیچ موزیک و پادکستی هم به دادم نمی‌رسد. 

مامان این‌جور وقت‌ها تلفن را می‌گذاشت بین گوش و شانه‌اش و با گردن کج می‌افتاد به جان خانه. هم‌زمان اخبار مهم درون فامیل را با خاله‌ام رد و بدل می کرد. علت یک طلاق را حدس می‌زدند، از پشت چشم نازک کردن‌های زن فلانی در مهمانی  دو شب پیش می‌گفتند، از چاق شدن خودشان یا لاغر شدن و رژیم‌های مکرر آدم‌ها نظر می‌دادند، آخر تلفن‌ها هم معمولا اینطور تمام می‌شد که دیگر از غذا پختن خسته شده‌اند و هر روز غذا پختن معنایی ندارد. 

 شاید اگر من هم یک خواهر داشتم و اهل تلفن‌‌های طولانی بودم چیزها اینطور روی هم تلنبار نمی‌شد.

هیچ نظری موجود نیست: