۳۰ خرداد ۱۴۰۵

آدم‌های دریا

 


آدمها دو دسته اند - آدم‌های کوه و آدم‌های دریا.

آقای ناتمام از بچگی به بالا رفتن و دویدن و پریدن خیلی علاقه داشت. سرش از دبستان تا راهنمایی چهارده بار بخیه خورد. دوبار به خاطر حمله به شوفاژ؛ سه بار تصادفات گل کوچیک؛ یک بار به خاطر اشتباه محاسباتی در‌تلاش برای‌ پرش از این ور جوب به آن ور جوب در روز عروسی خاله آش. از راهنمایی کوه رفتن را کشف کرد و در دبیرستان برای اولین بار به یک خانم محترمی که او هم تازه کوه را کشف کرده بود تلفن داد. آن تلفن به جایی نرسید ولی تا بوده و نبوده کوه رفتن و ارتفاعات جدید را کشف کردن و از بالای کوه به دوردستها نگاه کردن همیشه آقای ناتمام را آرام می کند.

یا شاید می‌کرد. آقای ناتمام در یکی از‌زمستانهای دههٔ پنجم زندگی‌ موفق شد در حال سُر خوردن به سمت پابین یک کوه خیلی بلند تعادلش را از دست بدهد و مقداری از مسیر را روی سر و گردن و زانو و کمر قل بخورد. آن روز نتوانست روی پای راستش بایستد. فردایش هم همینطور، تا دوازده ماه بعد. 

از آن روز‌به‌ بعد آقای ناتمام گاه و بی گاه و وقت و بی وقت به زانویش خیره می‌شود. یکی از تاندونهایی که‌ این زانوی سمت راستش را دوباره به کار انداخته است مال او‌نیست. صاحب اصلی این تاندون‌ چند‌سالی است که مُرده است؛ و آقای ناتمام مرتب به این فکر‌می کند که‌ چند‌ سال مانده است تا او هم صاحب اصلی این تاندون را بعد از این زندگی ملاقات کند. پنج؟ پانزده؟ دو؟ نمی داند.


از آن روز به بعد آقای ناتمام کوه هم‌ زیاد‌ نمی‌رود. به دریا خیره می‌شود و‌ به خط صاف تلاقیِ آب و آسمان. یک جایی خوانده است که بیشتر از نود درصد حیات روی زمین زیر سطح دریاست؛ و این آرامش می‌کند. قشنگ است این  که این همه درد و کُشت و کشتار و خستگی و وابستگی آنقدر ناچیز است در برابر عظمت آرام این اقیانوس. برازنده است که به آسمان می رسد و به ابدیت.

آدم‌های دنیا دو‌دسته اند. آدم‌های کوه و آدم‌های دریا. و شاید زندکی آقای ناتمام  داستانِ ناتمامِ یک سفر تکراری است از بلندیِ آن کوه به عمق این دریا.

شاید. 

هیچ نظری موجود نیست: