۰۶ تیر ۱۴۰۵

برگشت به خونه

 وسایلمون رو جمع کردیم که بعد از ناهار راه بیفتیم.
سرناهار که بودیم رگبار شدیدی شروع شد.رگبار تگرگ بود ، تکه های یخ به قدری درشت بودند که روی زمین دیده می شدند .
بارون شدیدی بود، انگار وسط پاییزیم نه اینکه اول تابستون.
راه افتادیم به هوای اینکه بارون تابستونی زود تموم میشه .
کل ۲ ساعت راه رو با بارون شدید اومدیم به طوریکه یک لحظه برف پاک کن ماشین کار نمی کرد جلو رو نمی دیدیم .
توی تیر ماه یه همچین هوای غیر منتظره ای رو تجربه کنی ، مثل اینه که وقتی دلتنگ کسی هستی، یهو از راه برسه .همون حاله.
حال خوبی که انگار یهویی اونی میشه که دلت میخواد.
در مسیر برگشت ، بعد از ۲ ساعت و خورده ای رانندگی در بارون رسیدیم به شهر بعدی ،  شب هتل موندیم  تا فردا صبح حرکت کنیم.
اتاق هتل رو به شهر بود.یک چایی ریختم و کنار پنجره ایستادم .
شهر بعد از بارون طراوت بیشتری داره ، بوی خاک خیس خورده .
داشتم به برگشتن به خونه فکر میکردم .
از اون آدمهایی هستم که برگشتن از سفر رو دوست دارم .نه اینکه توی مسافرت خوش نباشم ها ولی دوست دارم برگردم خونه .
نمی دونم این حاله داره از کجا میاد .روتین خودمو دوست دارم یا هر چی.
دنبالشو نگرفتم ولی تا یادم‌میاد از بچگی تا حالا هیچ وقت سخت از سفر برنگشتم و همیشه خوشحال بودم.ایندفعه هم مثل همیشه...

هیچ نظری موجود نیست: