امروز بین وبلاگنویسی و معاشرت، دومی را انتخاب کردم.
من آدمِ جمعهای شش نفر به پایینم. آدمها را هم معمولاً با هم بُر نمیزنم. منوی پذیراییام هم مینیمال است: یک قلم غذا، سالاد، و کمی هم دسر؛ شاید هم سوپ، اگه هوس کرده باشم. با تقریب خوبی، «سین» در معاشرت هر آن چیزیه که من نیستم.
امروز اما معاشرت ترکیبی از معیارها بود: یکی از من، یکی از «سین»، و سومی نه حرف من بود، نه حرف اون.
گذاشتم «سین» آدمهای قدیمی را با آدمهای جدید بُر بزنه. انصافاً دست خوبی شد. معاشرت هم تازه بود، هم امن و آشنا.
معاشران قدیمی، «شراب هفتسالهای» بودند که از تهران با خودم آورده بودم. معاشران جدید، ایرانیهایی خارجی بودند؛ آنقدر خارجی که نهتنها خودشون، که حتی نسل قبلشون هم بیرون از ایران به دنیا آمده بود. اما هنوز فارسی حرف میزدند.
تازهترین بخش معاشرت، فکر کردن به واژهها و اصطلاحات بود: اینکه کدومشون ترجمه میخواهد و کدومشون توضیح.
- بند؛ در کانتکست تفاهم
- ممر درآمد
- بستانکار
- بارانداز و مشک سقا؛ از تکنیکهای کشتی که دومی رو خودمون هم نشنیده بودیم. ولی برای آدمهای جدید نه مشک رو میدونستن و نه کانسپت سقا رو!
و گل سرسبد توضیحات:
- ارتباط لحاف با مصدق.
پ.ن. وسط مهمونی، فکر کردم میام به خط می نویسم و میرم. یه خط نوشتم ولی پابلیش نکردم. نوشتن خطرناکه؛ یه اعتیاد تمامعیاره. از اون خطرناکتر، پابلیش نکردنه: هی برگشتن و بیشتر نوشتنه.
۲ نظر:
من هم ارتباط لحاف با مصدق رو نمیدونم. چیه؟
مامانبزرگم به من میگفت مگه مصدقی اینطوری خودتو لحافپیچ میکنی تو خونه میگردی؟ مثکه مصدق اواخر عمرش چندتا عکس پتوپیچشده داره. حدس من اینه که از اون عکسا اومده این اصطلاح.
ارسال یک نظر