براش یه ریلز از استاد احمد عبادی و سه تار زدنش تو یه فضای باز و قشنگ فرستادم و واسش نوشتم به قول شیرازیا بارِخاطرُم به تو بود یعنی یادت کردم . کلی حال کرد.
یادمه خودش بیست و چهار سال پیش واسم کاست آلبوم احمد عبادی رو گرفته بود و هدیه داده بود. یه بارم کاست دولتمند خلف رو گرفت. هر وقت میومد دنبالم بریم بیرون تو ماشینش گاهی تار رامیز قلیاف رو میذاشت. قطعهی ایلک محبت یعنی عشق اول. یا بیشتر وقتها دولتمند خلف رو میذاشت و سر قطعهی دور مشو که اولش میگه :
شاد کن مرا (
آباد اگر نمیکنی
ویران مکن مرا )
دست منو میگرفت و این تیکه رو میخوند واسم. بعدنا وقتی مجبور شد منو بذاره بره و مهاجرت کنه ، هر وقت اینو گوش میدادم تو دلم بهش میگفتم حالا کی کیو ویران کرد ؟!
الان خیلی از اون روزها گذشته وقتی تو اینستا دوباره همدیگر رو پیدا کردیم به روی هم نیاوردیم و فقط از حال و احوال هم خبردار شدیم و از خونواده و بچههامون حرف زدیم مثل دو تا دوست عادی.
جنگ دوازده روزه که شد، خیلی ترسیدم. فکر میکردم واقعا داریم میمیرم لیترالی همچین چیزی بود حسم. شب دهم جنگ واسش نامه نوشتم و اعتراف کردم بعد از اینهمه سال. به اندازهی عشقمون، به تنهاییهام بعد از رفتنش، به اینکه هر بلایی سرم میومد اون رو مقصر میدونستم و نبخشیده بودمش و خبلی چیزهای دیگه و بهش گفتم که بالاخره بخشیدمش.
واسش از خاطرات اون روزها نوشته بودم. ملموس و گرم و حقیقی. جوری نوشته بودم انگار الان بیست و چهارسال پیشه و من رفتم پیشش و نشستم رو زانوهاش تا ایمیلش رو چک کنه و بعد بریم یه چیزی درست کنیم بخوریم و ساز بزنه واسم و چه و چه و چه.
واسش نوشتم نمیدونم تو این جنگ زنده میمونم یا نه اما دوست داشتم این حرفها رو بدونه. خوشحال شد از شنیدن خاطراتمون و حرفهایی که زده بودم. بهم گفت متاسفه که نمیشده با هم باشیم با تمام عشقی که داشتیم .
بعد از اون شب من خداروشکر نمردم و زنده موندم :) و هنوز هم گاهی احوال هم رو میپرسیم. هنوز هم یکی از باشخصیتترین و درجه یک ترین آدمهای زندگیمه. و من خوشحالم نزدیک پنجاه سالگی این جسارت و شهامت و اگر خواهرم بفهمه میگه حماقت رو پیدا کردم و واسش نوشتم.
نوشتن واقعا درمانه برام. خوشحالم آیدا میخواد از چهل روز هم بیشترش کنه. واسش نوشتم تداوم رو دوست دارم. اینجا پناهگاه مخفی من شده. به هیچکس نگفتم و نمیگمش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر