۰۶ تیر ۱۴۰۵

پیاده‌روی در مه


اسمش میشه پیاده‌روی؟
اینکه باید مسیری رو بری که غرق شده در مه و تو باید به یه جایی برسی؟ چون آدم سرتق چموشی هستم این مواقع که تو جمله باید میاد میگم نه! حتما باید نیست و تو انتخاب میکنی یا انتخاب نمیکنی.
اما راستش نمی‌دونم. می‌دونم یه راهش الان اینه که انتخاب کنم نباشم ولی نمیدونم چرا بهش فکر جدی نمیکنم؟ چرا حس میکنم باید تعهد رو تا ته رفت؟ اصلا مگه انتهایی براش میشه متصور شد؟
به گمونم نه! اینبار نمیدونم خوداگاهم داره گولم میزنه یا ناخوداگاهم!

خلاصه که غرق در ابهام و مه؛ نام سرخ‌پوستی اینروزها: پیاده‌رونده در مه!

هیچ نظری موجود نیست: