در این صبح شنبه بیست و هفتم جون ساعت نه و بیست دقیقه بوقت اروپای شرقی UTC+3 (EEST) ٫ نامبرده همچون موشی ست که شمشیری در هوا تکان میدهد و فکر میکند شیر است. وقتی زمان نبرد میشود شمشیر را رها میکند و بدو بدو به آغوش دشمن پناه میبرد. سر صبح قبل از نوشتن دستش را در موهایش فرو میبرد و یک دانه مو را که بافتش زیر انگشتش مثل موهای سفید است میکند و نگاه میکند. بله سفید است و نفس راحتی از رضایت میکشد. باز برمیگردد و با چشمانی پف آلود و مغزی پریشان از بی دفاعی خود در برابر خواسته های زنانه و تنانه اش بنویسد. بعد با خودش میگوید اینجا هیچکسی این چیزها را نمینویسد برو در ژورنالت بنویس و بعد بده چپ برایت نظر بدهد. او فکر میکند لازم نیست توضیح بدهد که منظورش از چپ چی است چون همگان دانند. از اولین پستی که اینجا نوشته درگیر این جدال آیا پ را میخواهد یا نمیخواد بوده و چندین بار تصمیم نهایی اش را گرفته و نگرفته. گرفته و خلاف آن عمل کرده . و همچنان این داستان ادامه دارد .موی بعدی که میکند سفید نیست و حالا از این بی دفاعی اش در برابر تریکوتیلومانیا به حس موش شدنش اضافه میشود. او از اینکه آقای ناتمام روایت سوم شخص مینویسد خوشش آمده و خواست او هم اینبار این طوری بنویسد. موی سوم هم سیاه بود و او که خیر سرش خصوصیت بارزش همیشه اراده ی قوی بوده امروز در همه ی جبهه ها شکست خورده است. موی چهارم سفید بود.
هنگام نوشتن این جملات او انیمیشن «کرم و حیوانات وحشی» را بیاد آورد و آن کرم کوچک برایش تداعی شود که از لانه اش با صدایی سهمگین غرش میکرد :«منم، من! جنگجوی بزرگ! فرزند دلیر جنگل! آنکه مردان زیادی را به زمین افکنده، سرزمینهای بسیاری را فتح کرده، شمشیر من برنده و نیرویم به اندازه صد فیل جنگی است. بدانید که من از همه برترم!»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر