امروز تو کافه نشسته بودم دو تا دختر اومدن که آشنای صاحب کافه که دوست من بود بودن داشتم داستان دختر خروسی ایرانشهر رو تعریف میکردم که براشون جالب شد و نشستن سر میزمون. گفتم بچهها چند سالهتونه گفتن متولد ۸۶ و ۸۷یم. امسال کنکور داریم. جا خوردم. بعد گفتم چه جالب میتونی از این مکالمه رندوما بکنی که خوشت میاد. بهار حرف بزنه بود و مریم اون خجالتیه. مفصل گفتم تجربه کنید و برید آدم ببینید و نترسید. ریو پارتیام یه بار باید آدم بره بالاخره. گفتن ریو پارتی چیه گفتم اوه فک کنم نباید اینو میگفتم هیچی ولش کن پاراگلایدر برید چمیدونم برید تو طبیعت یه کاری کنید که تو هیجده سالگی نکنی بعدا نمیگی چرا نکردم. دو ساعتی گپ زدیم تا بهار گفت راستی میدونستی من اصلیتم گرجیه؟ تو فریدونشهر یه جماعتی هستن که قدیم از گرجستان میان ایران و اونجا میمونن. گفتم یعنی گرجی بلدی؟ گفت آره دیگه تو خونه اصلا گرجی حرف میزنیم. گفت ف نداریم جاش پ داریم ک رو اینجوری تلفظ میکنیم بگو ک. گفتم ک. گفت وای نه ک رو وقتی میگی باید زبونتو ببری رو سقت بگی ک. این سری درست گفتم. گفتم نوشتنش چجوریه گوشیشو وا کرد گفت ببین این کیبرد گرجیه دیدم حرفاش عین چینی مینی میمونه شبیه شکلن تا حرف. گفت زمان زندیه کریمخان به گرجیای فریدونشهر حمله میکنه و میگه چون مسلمون نیستید باید مالیات بدید و چون نمیدن تمامشون رو از یه کوهی به اسم تسیخه میندازه پایین و رود پایین کوه رنگ خون میشه. (بعدش رفتم سرچ کردم دیدم درسته و کریمخانم اسمش خوب رفته وگرنه یه قاتلیه مثل تمام پادشاهان این مرز و بوم). یه سیگاری روشن کردیم گفتم خوشم شد شماها رو دیدم. آخر سر به گرجی خداحافظی کرد و رفتن. پادشاه وقت خود بودن اونجوری که مسکوب میگه برای من این وقتاس.
پ.ن: برای آیدا: لیبل زدن دونه دونه چه کار سختیه نمیشه با قیام و قعود نظرمونو اعلام کنیم؟ من الان ایستادم و نظرم اینه بنویسیم تا وقتی تو دلت بخواد چون برام اتفاقا الان جالبه که سه ماه دیگه هموبلاگیا چه شکلیان و کمکم سین و شین و ف و کافهای زندگی آدمای دیگه هم برات معنادار میشن. یه نظر شخصی هم دارم که اینجا نشه صدنفر چون فکر نمیکنم بشه دیگه این شکلی دنبال کرد و گم شیم همه چون نمیتونی گودریطور بگی فقط این سه نفر بیان تو فیدم. البته که مهمون سگ صابخونهس و حکم آنچه تو فرمایی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر