۰۵ تیر ۱۴۰۵

نفر سوم

 خودش میگفت ما با هزار و‌ یک بدبختی مهاجرت کردیم. دیگه پلی هم پشت سرمون نمونده، خودمونیم و خودمون.

تصویر اولم ازشون به خانواده ی مهربون خوش‌بخت بود که خیلی همو دوست دارن و اینجا برای خودشون زندگی ساختن. پای تلفن تمام مکالماتش با این جمله شروع میشد: جوونم بابا، قربونت برم جانم. - جانم دختر! جانم پسرم. جانم. 

کاش یه کم بیشتر طول میکشید تا روی زشت و‌شلخته‌ی آدما رو ببینیم. یه کم با تصورات قشنگ اولیه معاشرت کنیم تا بعد. 

ولی کم کم یه داستانایی رو شروع کرد به تعریف که «آره من عاشق دخترم. تنها نگون‌بختیم همینه که دختر دار نشدم.»

از اونجایی‌که من خیلی مکالمات رو ادامه نمیدم، اون شروع کرد مدام از اتفاقات روزش گفتن و آخر کاشف به عمل اومد که یه دوستی هست که دختراش رو این تر و خشک میکنه. 

چطور ممکنه یه پدر و مادری اجازه بدن یه مرد غریبه! عمو ی فرضی انقدر با دخترای کوچیکشون‌صمیمی باشه!؟ انقدری که شب تا صبح ببرتشون بیرون و هرکاری دارن به تون زنگ بزنن تا پدر مادرشون!؟ 

خیلی سعی کردم فقط بشنوم و قضاوت نکنم. کنجکاوی نکنم که اصل ماجرا چیه. ولی اون با اصرار هرروز برام از این رابطه تعریف میکرد و کیف میکرد که چه مرد محترم و خوبیه.

دیگه طاقت نیوردم یه جا ازش پرسیدم: خانوادتون ناراحت نمیشن؟ اینکه وقت و‌انرژی ای که باید برای اونا بذارین با «دخترا»؟میگذرونین؟ 

نباید جوابش شُککه‌م میکرد اما .. 

- چرا! خیلی ناراحت میشن. شاکی هم هستن، دیشبم کلی دعوا داشتیم. ولی من وقعی* نمینهم!!!!!!!!!!!!!!!!! 


نباید شککه میشدم اما …..

از اون روز دارم فکر میکنم : این نفر سوم نیست که زندگی‌ها رو از هم می‌پاشیم. فرارکردن از واقعیت بین دو‌نفره که پای نفر سوم و چهارم وپنجم رو باز میکنه به زندگی و وقعی نمی نهه. 


* سعی کرد نگه به هیچ‌ور خاصیم حسابش نمیکنم.

هیچ نظری موجود نیست: