۰۵ تیر ۱۴۰۵

هیچ چیز سر جای خودش نیست

 

بعد از کار به الف گفتم دلم بستنی شکلاتی قیفی می‌خواد. خیلی وقت بود که بستنی شکلاتی نخورده بودم. دی ماه بستنی شکلاتی قوت غالبم بود. وقتی که هیچ‌کاری نمی‌تونستم بکنم بعد از دیدن ویدیوهایی که از ایران میومد بیرون. ویدیو‌ها رو می‌دیدم، گریه می‌کردم و می‌رفتم از فریزر بستنی شکلاتی برمی‌داشتم. گاهی وقتا همونجا پای یخچال می‌نشستم، گریه می‌کردم و بستنی شکلاتی می‌خوردم. 

بعد یادم افتاد که میم برام تعریف کرد تعطیلاتو پا میشه میره کرمانشاه پیش مامانش اینا. یه روز آروم جالبی بوده که همه دور هم جمع بودن. مامانش برای ناهار ماکارونی شکل‌دار می‌پزه. ماکارونی رو توی قابلمه قرمزه می‌پزه که هم ته‌دیگش خوب بشه هم بیشتر ته‌دیگ بده. وسطاشم چندباری حرف این میشه که ماکارونی رو با چی بخوریم. با سالاد یا ترشی؟

قبل ناهار مامانش میگه حالم خوب نیست. برادرش می‌گه بریم درمانگاه سر کوچه. یه چیز معمولی تن‌شون میکنن که زود برن و برگردن. سه ساعت بعد برمی‌گردن. 

اینجا تاکید کرد که من و کیان برگشتیم خونه اما بدون مامان. وقتی که پاشو می‌ذاره تو خونه یادش میفته که قرار بود ناهار ماکارونی شکل‌دار بخورن. ماکارونی شکل‌داری که جای این که الان توی دیس وسط میز باشه با سالاد یا ترشی، تو قابلمه قرمزه، سرد و دست‌نخورده روی اجاقه. 

هیچ نظری موجود نیست: