پارسال، روز قبل آتش بس وقتی تهران وحشیانه بمبارون میشد تا صبح بیدار بودم و مشغول رد و بدل کردن اس ام اس با خواهرها که تهران بودند. چندلحظه رفتم اینستا دیدم دوستی یه بچه گربه زخمی و مریض رو امداد کرده و حالا براش دنبال سرپرست میگرده. صاحبخونه دو سال پیش بهمون هشدار داده بود حیوون خانگی نه و خیلی لطف کرده بود که فقط پرنده میتونید بیارید!!! تو ساعت سه صبح اون شب دراز بی توجه به همه چیز، حس کردم اگه به این گربه پناه بدم میتونم برگردم خونه. برای دوستم نوشتم بیام تهران این بچه مال من. ولی گفتم نمیدونم کی میتونم بیام. گفت نگهش میداره تا بیام. صبح سر میز صبحانه به خانواده اعلام کردم قراره بچه دار بشیم و همه مونده بودند جواب صاحبخونه چی میشه. تنهاکسی که براش مهم نبود خودم بودم. شبش اتیش بس شد و کمتر از یه هفته بعد خونه بودیم. گرچه این بچه دیرتر اومد پیشمون چون خیلی مریض بود و دوستم میخواست حالش خوب باشه بعد بیاد پیشمون.
حالا تقریبن یکسال هست پسره پیشمونه. جوری شده پاره تن من و باقی اعضای خانواده که نمیدونیم قبلش چه جوری زندگی میکردیم. تو این دوروزی که اومدم شمال برای بار اوله که تو یکسال تنها گذاشتمش( تنها که چه عرض کنم یه ایل ادم اومدن خونه پیشش) هربار زنگ میزنم تصویری و باهاش حرف میزنم زیر پنجره نشسته افسرده و نگاهم نمیکنه. دختره میگه فکر میکنه ولش کردی رفتی. من هم اینجا صد کیلومتر دورتر هر موجود زنده ای میبینم یاد لئو میفتم و میشینم باهاش حرف میزنم. امروز تو یه مغازه یه سنجاقک دیدم و قربون صدقه اش میرفتم( مغازه داره قشنگ مدل عاقل اندر سفیه نگاهم میکرد). خلاصه که این بچه تو این یه سال یه دنیای جدید به من نشون داده. منِ جدید ادم بهتری ام در کنار حیوونها. دنیاشون هم قشنگتره. دارم برای زندگی بعدی به گربه شدن فکر میکنم شاید در خیابونهای استانبول.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر