۰۷ تیر ۱۴۰۵

بیست و هشت ژوئن

مشغول آماده‌سازی‌های آخر برای مهمونی بودم که مرد گفت نون قراره بیاد فلان دستگاه باغبونی رو بگیره. گفتم خب. از وقتی شنیدم میم بارداره، گاه و بیگاه یادم می‌افتاد که کاش کتاب مادر کافی رو می‌دادم می‌خوند. تنها مشکل این بود که کتابم دست نون مونده که تقریبا یک سالی هست که تصمیم گرفته با من صحبت نکنه. حتی گاهی جلو مدرسه بچه‌ها هم منو ندیده می‌گیره. . خلاصه شنیدن اینکه به همسرم زنگ زده که بیاد دستگاهشون رو بگیره برام جالب بود. وقتی رسیدن نمی‌دونستم دلم می‌خواد برم سلام بدم یا نه. ولی به زور خودمو کشوندم بیرون . یک سلام و حال و احوال و یک تعارف سرد. و تا اومد برگرده، صداش کردم و گفتم کتاب مادر کافی من پیشته. میشه داشته باشمش؟ گفت آره حتما، یادم نبود کتاب برای کی بود… و قرار شد کتاب رو برام بیاره.

و من وسط مهمونی به این فکر می‌کردم که از پس لرزه‌های هر جدایی، از دست رفتنِ دوستی‌هایی هست که قبل از جدایی شکل گرفتن. این‌که آدم‌ها فکر می‌کنند بعد از جدایی یار‌کشی می‌شه یا توقع دارند هر کسی یک طرف رو انتخاب کنه، از بدترین تبعات جدایی می‌تونه باشه.


هیچ نظری موجود نیست: