۰۷ تیر ۱۴۰۵

خیلی هم خوشی به من اومده

 از صبح هیچ کاری نکردم چون شب مووی کلاب داشتم. لوکیشن کافه‌‌ای حوالی انقلاب بود. از ساعت پنج راه افتادم و یک ربع به هفت به انقلاب رسیدم. جوگیر شدم از دستفروش یک کانزاشی به شکل ابر چینی گرفتم دویست و هشتاد تومن که هیچ نمیدونم موهای کوتاه کم لخت من رو جواب میده یا نه. زود رسیده بودم، جلسه ساعت ۷:۳۰ تازه شروع می‌شد. رفتم کتاب دماوند. کتاب دماوند امن دوست داشتنی من! بهمن دارالشفایی رو ندیدم. با اینکه باید در خرج کردن صرفه‌جویی کنم، کتاب جدید ساناز اسدی چشم‌های اینشتین رو برداشتم. دقیقا املاش همینه که نوشتم. کتاب قبلیش سخت پوست رو دوست داشتم. انگاری کتاب نبود یک فیلمی بود که تو ذهنت میشینه. یک کارت پستال هم از مارک شاگال برای نسیم برداشتم، نسیم عاشق نقاشی‌های شاگاله. میتونستم نه کتاب رو بردارم نه کارت پستال رو و بیام بیرون. ولی نمی‌دونم چرا خجالت میکشم از کتابفروشیها دست خالی بیام بیرون. ولی خوب اینم بگم هنگام پرداخت کردن خانمه گفت قیمت قدیم کتاب رو هم دارن و برام اوردتش. کل خریدم شد دویست و نود و هفت تومن و من ازش تشکر کردم. و واقعا اینه کتاب دماوند رو خیلیی دوست دارم. 

حواسم به ساعت نبود، تا کافه دویدم. با نفس نفس و دو دیقه تاخیر رسیدم. جمعیت زیاد بود، طبق معمول تعداد دخترا دوبرابر پسرا، و این نابرابری تعدادی همیشه رو‌ مخمه. جمع خیلی بهتر از چیزی بود که انتظار داشتم. و برای خودم عجیب بود که بر عکس همیشه خجالت رو کنار گذاشته بودم و از همون اول شروع کردم به حرف زدن. میدونید خیلی حرف برای گفتن داشتم. درباره‌ی فیلم The worst person in the world حرف زدیم. الان کلی همذات پنداری دارم با شخصیت. بچه‌ها خیلی چیزها گفتن که اصلا متوجه نشده بودم. همون وسط جلسه حس کردم شاید زیادی دارم میرم بالا منبر ولی بر عکس همیشه جلو خودمو نگرفتم. حرف زدم و کمی هم موضوع رو شخصی کردم و سفره دلم رو زیادی گشودم و الان همه میدونن من یک گرافیست بیکارم که میخواد شیرینی پزی و نون پزی یاد میگیره. کلی بوچی موچیم کردن که اصلا انتظارشو نداشتم و واقعا از خجالت آب شدم. همشون گفتن اگه بیزینس خودم رو بزنم حمایتم میکنن. میتونستم با این فکر که هیچ کس مثل من زندگیش رو باز نکرد اون وسط حال خوبم رو واسه خودم خراب کنم. نکردم. 

ساعت نه جلسه تموم شد و حدیث کسی که این کلاب رو مدیریت میکنه خیلی گرم بقلم کرد. موقع خداحافظی من اولین نفر زدم بیرون و ساعت نه و نیم مترو انقلاب بودم. خط رو اشتباه سوار شدم و جلوی یکی از بچه‌های کلوب ایستگاه ولیعصر پیاده شدم و دوباره خط رو عوض کردم. دختره حتما فکر میکنم چه گیجیم. ولی نمیخوام برام مهم باشه بقیه دربارم چی فکر میکنن. 

ساعت ده و‌نیم میرسم ایستگاه ارم. رو تابلوها زده ایستگاه رو ترک کنید.  از پسری که اونجاست میپرسم یعنی خراب شده، میگه قطار دیگه کرج نمیبره این ساعت. از ایستگاه میام بیرون و سعی میکنم اسنپ یا تپسی بگیرم. ۳۰۰ تومن کرایه تا خونه. چاره‌ای ندارم. ماشین پیدا نمیشه. یهو همه‌جا تاریک میشه. و سه نفر میمونن و من. هیچ مغازه‌ای هم نیست. ترس برم میداره، حالا چه غلطی کنم ماشین پیدا نشه. اگه اینجا بلایی سرم بیاد هیشکس نمیفهمه. ماشین پیدا میشه و چه ماشین خوبی هم. راننده بدون هیچ حرفی تا خونه میرسونتم و ساعت یازده و نیم بلاخره میرسم خونه. حالم گرفته شده با خودم میگم انگاری خوشی بهم نیومده. ولی بیخود از این چرت و پرتها نباید به خودم بچسبونم! اینها رو هم نصفش تو ماشین نوشتم نصفشو الان. میتونم بازم بنویسم ولی ده دقیقه مونده به دوازده و ممکنه امروز وبلاگ نویسی رو از دست بدم. 

پ.ن: الکی الکی با احتساب هزینه جلسه و شیکی که خوردم و خرجایی که کردم و اسنپ. امروز یک میلیون و سیصد خرج کردم. که واقعا نمیخوام بهش فکر کنم ولی دارم بهش فکر میکنم. :) واقعا بلد نیستم درست خرج کنم و باید یاد بگیرم. ولی خوب همه چی به غیر برگشت بهم خیلی چسبید!

هیچ نظری موجود نیست: