بالاخره به چنجهی موعودم سیدم. جوجه کبابم درست کردم که از لحاظ رنگ خیلی خوب شد ولی یادم رفت لیمو و نمک بزنم و مزهدار نبود. میدونی اولش زعفرونو با یخ آبکی کردم، بدون دم کردن، بعد مرغو ریختم توش همهی تیکه ها رنگی شد و نیم ساعت صبر کردم. بعد ماستو زدم و قاطی و پاتی بعد پیاز خلالی و کل شب گذاشتم یخچال. صبحش یه اپسیلون نمک فلفل زدم باید یه عالمه بیشتر میزدم، همینطور لیمو. ولی چنجه رو نگم؛ کباب ترش درست کردم در حقیقت. چون گشنیز و نعنا و جعفری و سیر و گردو رو ریختم تو غذاساز، بعد با رب انار و آب انار به گوشت زدم. از لحاظ کباب کردنم شوهر خیلی خوب عمل کرد، هم سیخ کردن هم رو آتیش و مقدار پختش، انگار پای آتیش کباب بزرگ شده! واقعا خوب شوهری انتخاب کردم.
دوستامونم خیلی مراعاتمو کردن. من تقریباً هیچ کاری نتونستم بکنم. وقتی رسیدیم، ضعف داشتم و میترسیدم بیفتم. بعد از ناهار هم خسته بودم و فقط نشستم. بعدتر هم سرم درد گرفت و خیلی گرمم شد.
حالوهوای سیزدهبدر داشت. صبح وسایل رو جمع میکنی و میری طبیعت، آلاچیقی (میزی) رو که انتخاب (رزرو) کردی پیدا میکنی، وسایل پیکنیک رو میچینی و بچهترها میرن توپبازی. بعضیا آهنگ گذاشتن و میرقصن، هندونه و کوکاکولا رو میاندازن توی رودخونه تا خنک بشه و بقیهی نوشیدنیها رو از کلمن درمیارن. مردها با آبجو دستشون دم منقلن، خانمها سفره (میز) رو میچینن. بعد از ناهار هم یه نمنم بارون شروع میشه و همه وسایلشون رو جمع میکنن و توی جاده ترافیک خطی میشه.
و در عین حال اصلا سیزده بدری نبود، تقریبا همه با مایو بودن و آفتاب میگرفتن و تو رودخونه رها شده بودن، هیچکی به هیچکی کاری نداشت، بعضیا تولد گرفتن، و از همه مهمتر، سبزه نبود.
صبحش دوست ونزوئلاییم جواب پیاممو که پرسیده بودم خانوادت چطورن داده بود که خوبن ولی خونشون معلوم نیست امنه یا نه، و نمیتونن برگردن. اونام مثل ما یجور بدبختن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر