مغزم خالیه! چیزهای زیادی هست که میتونم در موردشون بنویسم اما ترس مانعم میشه.
گفتم؛ از خودافشاگری نمیترسم منظورم اون سمتی از خودافشاگری که تو رو در معرض دید و قضاوت مردم قرار میده نیست، ترس اون سمتی من رو فلج کرده که بعد از نوشتن به سراغم میان و من توانایی دوباره بازجویی و زندان رو ندارم.
وقتی به نرگس میگم مغزم خالیه، مکثی میکنه و به آرامی میپرسه: خالیه یا پره؟
مغز مایی که در اضطراب بزرگ شدیم پُره! پُرِ از ترس، نگرانی، تشویش و بدنمون پر از استرس.
بدنی که سالها در حالت بقا بوده و دلم براش می سوزه، دلم میخواد دست بذارم روی قلبش و بگم آروم باش... آروم باش.
حقیقتش اینه که اینجا احساس امنیت نمیکنم! نمیتونم خودم باشم. به اندازه یک عمر جنگیدن خسته ام و میخوام خودم رو بردارم و ببرم یک گوشه ای...
بعدِ از چند سال وارد صفحه ی دیگه ی خودم میشم! یک نفر پیشنهاد کار داوطلبانه داده و من صفحه دوم خودم رو به عنوان رزومه براش میفرستم! صفحه ای که توش به خود عمیقتر و
شادترم دسترسی دارم، اونجایی که معتقدم: ارزش زندگی به داشتن نیست به تجربه کردنه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر