۲۸ خرداد ۱۴۰۵

خود عمیق‌تر و شادتر

با دیدن کارنامه، انرژی دوباره ای بهم تزریق شد.
مغزم خالیه! چیزهای زیادی هست که می‌تونم در موردشون بنویسم اما ترس مانعم میشه.
گفتم؛ از خودافشاگری نمی‌ترسم منظورم اون سمتی از خودافشاگری که تو رو در معرض دید و قضاوت مردم قرار میده نیست، ترس اون سمتی من رو فلج کرده که بعد از نوشتن به سراغم میان و من توانایی دوباره بازجویی و زندان رو ندارم.
وقتی به نرگس میگم مغزم خالیه، مکثی میکنه و به آرامی می‌پرسه: خالیه یا پره؟
مغز مایی که در اضطراب بزرگ شدیم پُره! پُرِ از ترس، نگرانی، تشویش و بدنمون پر از استرس.
بدنی که سالها در حالت بقا بوده و دلم براش می سوزه، دلم میخواد دست بذارم روی قلبش و بگم آروم باش... آروم باش.

حقیقتش اینه که اینجا احساس امنیت نمی‌کنم! نمی‌تونم خودم باشم. به اندازه یک عمر جنگیدن خسته ام و می‌خوام خودم رو بردارم و ببرم یک گوشه ای...

بعدِ از چند سال وارد صفحه ی دیگه ی خودم  می‌شم! یک نفر پیشنهاد کار داوطلبانه داده و من صفحه دوم خودم رو به عنوان رزومه براش می‌فرستم! صفحه ای که توش به خود عمیق‌تر و 
شادترم دسترسی دارم، اونجایی که معتقدم: ارزش زندگی به داشتن نیست به تجربه کردنه

هیچ نظری موجود نیست: