۰۴ تیر ۱۴۰۵

 هوا زیر پوستی سرده. اینجا همیشه سرده مگر اینکه خلافش ثابت بشه. اما از پشت پنجره بیرون نهایت زیباییه. درخت سبز پرپشتی که باد ملایمی توش می‌چرخه و حس بی خیالی رو میده. دریای سه رنگ پشتش که هنوز تصمیم نگرفته خاکستری بمونه، آبی بشه یا یکم قرمزی بیاره توش. کوه‌هایی که پشت یه ابرهای سبک به زحمت دیده می‌شن و آفتابی که همه چی رو چه دریا چه درخت ها و چه پایه‌های قرمز روی دک جلو رو می‌بره تو یه سطح دیگه‌ای از قشنگی.

 قایق سوارایی حتما الان دارن وضعیت هوا رو چک می‌کنن که بزنن به دریا و بادبوناشون رو تو باد ول کنن یا برن فقط ماهی‌گیری. مدتهاست که لب آب زندگی می‌کنم اما همچنان از ماهی و ماهی‌گیری متنفرم. از فلسفه رفتن رو آب و تو خلوت منتظر بودن خوشم میادا اما هیچ جوری گول زدن ماهی‌ها رو نیستم. حالا نه که عاشق ماهی ها هستم و دلم براشون می‌سوزه نه اما این فعل برام آزار دهنده است. هرگز شکارچی نبودم و نمی‌شم. من زندگیم با یه گاو به راحتی می‌گذره یه زندگی مسالمت آمیز در کنار هم. من بهش علف بدم و مراقبش باشم اونم بهم شیر بده. ماست و پنیر و گاهی کره شور تمام چیزیه که احتیاج دارم.

اما الان من به وضعیت هوا کاری ندارم، اینکه بیرون یکم سرد اما قشنگه هم تغییری در وضعیت بوجود نمیاره. درحالیکه دلم می‌خواست به این فکر کنم که تو این هوای قشنگ چیکار کنم، باید صحنه رو ترک کنم و برم پشت مانیتورهام به دنیایی برسم که ازش عقب افتادم.  

هیچ نظری موجود نیست: