۲۶ خرداد ۱۴۰۵

روز سیزدهم _ سفر تنهایی

 از لحاظ حسی و روحی و هر کوفت دیگری، احتیاج دارم به یک سفر تنهایی. تنهای تنها. همیشه دوست داشتم تنها هم سفر کنم. زمان قبل از ازدواج یکی دوبار پیش آمد اما فقط در طول مسیر تنها بودم و بس! 

اما الان دلم می‌خواهد به شهر یا حتی ده کوچکی بروم ولو برای یک روز که تنها باشم. حالم خوب است و ربطی به غم و عشق و افسردگی و کوفت های دیگر ندارد. فقط یک حس هست. همین. والله در آن ور آب‌های ایران هیچ هم عجیب نیست. اما اینجا باید خودم را برای هزاران چشم و ابرو و علامت تعجب و سوالات گفته و نگفته‌ی اطرافیانم و یا پرسش‌های عادی و غیرعادی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیم آماده کنم. چیزی تو مایه‌های بازجوبی نرم یا سخت، نگرانی از روی عشق و غیره و ذلک!

راستش فقط دخترک برایم مهم است. خوشبختانه او را طوری تربیت کرده‌ام که تنها مشوقم اوست و می‌دانم به خواسته‌ی من احترام می‌گذارد.  

حالا اما نه می‌دانم کجا بروم و نه می‌دانم چه بهانه‌ای برای بازجویان عزیزم جور کنم. لیوان چای و قوطی سیگارم‌ را برمی‌دارم و برای پیاده‌روی به حیاط می‌روم. می‌نشینم روی تاب کوچک حیاط خانه که زهوار در رفته شده و زنگ‌زده. حس تاب‌ خوردن و معلق شدن را دوست‌دارم. حس خلسه‌ی تاب خوردن را دوست دارم. چند تایی شهر کوچک و نزدیک در ذهنم آماده می‌کنم. اما ته دلم می‌خواهد مثلا  به اورامانات کرمانشاه بروم. یا مثلا به تکاب!

صاحب‌خانه وارد می‌شود و رشته‌ی افکارم پاره می‌شود. خیلی متوجه نمی‌شوم چه می‌گویم.

 باز در ذهنم گیر کرده‌ام. در خانه‌های اورامانات و دشت‌های تکابم... 

هیچ نظری موجود نیست: