اینکه دو سه روزی از ذوقی که برای اومدن مامان اینا داشتم نوشتم، دلیل نمیشه از اون روی سکه حرفی نزنم. اون روی سکه یعنی ما هم conflict های خودمونو داریم. از “لطفا هر لیوانی که استفاده میکنید رو نشورید و تو راحت بذاریدش تو ماشین ، ما چیزی رو با دست نمیشوریم “ بگیر، تا نه من سردیم نمیشه، جگرگوشه اینجوری یخ نمیکنه و بعضی مسائل عمیق دیگه ای که گاها بالا میاد و در این مقال نمیگنجند. ولی من از وقتی مادر شدم ، میتونم با پدر و مادرم مهربانتر و صبورتر باشم و حتی الگوهای همیشگی ای که قبلا بشمار سه حرصم رو در میاورد ، الان اینجوریه که عه! باز این. و همین. به قول آیدا به دلشون راه میام.
مثلا امروز ، مامانم استاد دوخت و دوز و تغییر لباس است. کارش هیچوقت نبوده ولی خلاقیت شگرفی در این زمینه داره. خواهرم یه لباس از منگو براش خریده بود که به نظر مامانم یقه اش باز بود، زیادی بلند بود و اصلا کمرش چرا اینجوری بود! به لطایف الحیلی از قد لباس یه دورچین برای یقه تهیه کرده بود و به قول خودش اصلاحات دلخواهش را داشت اعمال میکرد. با ذوق برام توضیح میداد که اخه ببین هیکل من فلان، این لباس بیسار ، واسه همین بابد اینجور و اونجور بکنم. حالا من یک سرسوزن حوصله ی این مبحث رو نداشتم. ولی دلم خواست که به قول آیدا به دلش راه بیام. رفتم لباس رو خودمم پوشیدم، نظر دادم، تعریف کردم. جگر گوشه تو چه کردی با ما؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر