زندگی خیلی سخته، سر و سامون دادن به همه چیز. مامانم این سری که آمده بود پیشم گفت که “خیلی بهت افتخار میکنم، مثل مرد روی پاهات واستادی. الان هرکدوم از این دخترای فامیل که بودن حتا یک سال هم نمیتونستن دووم بیارن تو غربت و صدبار برگشته بودن خونه!” حالا چرا اینو گفت؟ چون رفته بودیم تعمیرگاه! تو گرما داشتم با آقاهه سر و کله میزدم. با تیشرت و شلوار و موهایِ کوتاه! گاهی وقتا فکر میکنم شاید در ناخودآگاهم چیزی هست که باعث شده ریختم رو پسرونه کنم. بگم نترسم. بگم خودم میرم تـو دلِ مشکلات. گاهی وقتا خودمم میزنم رو شونهی خودم میگم دمت گرم! درس و دانشگاه، شغلی که چهار پنج ساعت تمام فک میزنی و یه چای هم نمیرسی گرم بخوری. نهار و شام و کلاس بچهها و غرغرهاشون. فقط بدو بدو. وولیدن تـو محیطهای مردونه برای انجام کارهات بیاینکه منت شوهر و مرد بکشی. دو سال پیش همسرم به مشاور گفت فلانی میره کارهاش رو میکنه و اگه گند بزنه بعدش میاد به من میگه. جواب دادم اونی که روز اول ازش پرسیدم این رو بپوشم یا اون رو، جواب داد تو اونقدر عقلرس بودی شوهر کنی، پس این سوالا چیه، کی بود؟ گفت چیو به چی ربط میدی؟ گفتم نمیدونم، فقط فهمیدم باید رو عقل خودم و خودم حساب کنم. هرچند اعماق وجودم همیشه سپاسگزارشم که بهم استقلال داد. ولی خستهم از این همه دویدن، از این تلاشها. دلم لوندی میخواد، نازکش، دلم میخواد خانوم باشم، زن باشم، لوس باشم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر