۰۲ تیر ۱۴۰۵

اعترافات

امروز راکت تنیسو جوری رو زمین کوبیدم که سرش کج شد. امروز تمام خشم‌مو داشتم روی اون توپ لعنتی خراب می‌کردم. موقع فورهند به قصد کشت توپو می‌زدم اونور زمین. تا حالا سابقه نداشته خشم‌مو رو شئ خالی کنم. مثلا چیزی بشکونم مشتی به دیوار بزنم. تجربه جالبی بود ولی مال من نبود. من اصلا آدم دعوایی نیستم یادم نمیاد با کسی گلاویز شده باشم. خیلی خونسردم. اینم از بابام دارم. که همه‌چیز زندگیمو از بابام دارم. من یکبار عصبانیتشو ندیدم ولی همیشه محکم و قویه. خونسردیش دیوونه‌کننده‌س تو موقعیتای بحران. همیشه خشمم کلامی بوده. از کسی عصبی می‌شدم کتک‌‌کاری نمی‌کردم ولی با خونسردی یه جوری می‌تونم سوار واژه‌ها بشم که دل اون آدم از ده جهت بشکنه و نابود بشه. با فحش نه ها. با حقیر کردنش. با پایین آوردنش تا اشکش دربیاد. چه بی‌رحمانه‌س. این چه دیویه دیگه. مرزهام داره اینجا می‌شکنه. جلوی شماها که منو ندیدید و جز اسمی ازم نمی‌شناسید. یا اگر بشناسید هم اهمیتی نداره چون اینم منم. همیشه آرزوم این بود آخرای عمرم مثل روسو کتاب اعترافات‌مو بنویسم از چیزهایی که فقط خودم می‌دونم. اینجا شاید الان زمین تمرین اون کتابه. سخته نوشتنش ولی مگه برای همین نمی‌نویسیم؟ از آدما به ما هو آدم حرف می‌زنیم. یکی همینجا یه متنی نوشته بود که فقط یه قدم تا خیانت فاصله داشته خیلی خوشم اومد. این خیانتکاره لازم نیست تو قصه‌ها همیشه سوم شخص باشه که. آره من هم یه جایی بی‌رحمم یه جایی از قصد تلاش کردم بدی کنم به کسی. منطقمم این بوده چون بهم بدی کرده. این‌ها رو می‌دونم. هرچی بزرگتر شدم صبورتر و شل‌تر شدم. گذرم بیشتر شده. قوه‌ی رها کنم قوی‌تر. الان دیگه سال‌هاست یادم نمیاد با کسی این‌کارو کرده باشم. دلی به دست آوری پرسن شدم. ولی دروغ چرا همیشه این قابلیت رو دارم که بتونم با کلمه‌ها دلی رو رنجور کنم. فقط دکمه‌شو نمی‌زنم. برای اینکه وسوسه نشمم دکمه‌شو بردم جایی که دست سخت بهش برسه مگه اینکه خیلی به خودت کش و قوس بدی. 

هیچ نظری موجود نیست: