۲۷ خرداد ۱۴۰۵

در ميان بدو بدو

 پرده كركره ها رو ميدم پايين يه جوري كه فقط لاشون يه كم باز بمونه و نور نقطه نقطه بياد تو، انگاري كه گرما رو فيلتر كنه و فقط يه ذره روشني بده. پنكه ي ايستاده ي فيليپس رو كه كأنهو كولر خنك ميكنه و بي صداترينه روشن ميكنم. ولو ميشم رو تخت، ميرم زير ملافه ي نازك و شربت آلبالوي مامان پز را كه با صرفه جويي تمام،  ظرفش تا الان به نصف رسيده رو و با كلي يخ درستش كردم، ميگرم دستمو به به! بالاخره از ٧:٣٠ صبح و بجز يه ربع تايم ناهار يه دقيقه نشستم. دقيقه ي ٣٨ خواب جگر گوشه است. الانهاست كه بيدار شه. لباسا رو ريختم تو ماشين. يه سري رو هم بازيافت كردم. بالكن و گريل رو برق انداختم. غذاي خودمونو جگرگوشه رو درست كردم. خريد كلي كردم براي پس فردا كه مامان اينا ميان كم كم همه چي آماده است. البته كه هنوز كلي كار هست ولي روي برنامه ام. 

وسط اين بدو بدو هم، تا همين شربت را مينوشم گفتم يك دقيقه بيام و بنويسم. 

آخر هفته قراره موج گرما بياد، ما كه اماده ايم. كولر گازيمونو نصب كرديم. توي اتاقهاي ديگه هم از همين پنكه هاي كم صداي ايستاده گذاشتيم. اين سوييسي هايي كه تا ١٠ سال پيش زمستونا تا كمر ميرفتن توي برف بيچاره ها باورشون نميشه اينجا شده ٣٥ درجه! هيچ كجا هم كولر ندارن. گرمايش زمين هرسال غافلگيرشون ميكنه. بعد به ما كه ميرسن ميگن خوشبحالتون شما حتما عادت دارين به اين گرما ها و من ميگم: hell, no!!! توي ممكلت ما همه جا كولر هست و ما اون جهنم بيرون رو معمولا حس نميكنيم. و نميدونيم شماها چجوري توي هواي ٣٥ درجه ميشينيد توي خونه ها و آفيس هاتون. يادمه چند سال پيش به ٣٧،٨ كه رسيد يه آخر هفته اي بود، رفتيم توي سوپرماركت و آخيش اخيش گويان دم اين يخچالهاي باز لبنيات قدم ميزديم. چون همين پنكه هاي فكسني هم همه سولد اوت شده بود يا تاريخ تحويلشو زده بود با برف سال ديگه مياد! 

من يك NSDR ريزي بكنم تا جگرگوشه بيدار نشده. كيف خوندن وبلاگ هاتون ميمونه واسه شب. :)

هیچ نظری موجود نیست: