امروز یکم از پستای قبلیمو نگاه کردم، دیدم کلی کامنت دارم، اینقدر خوشحال شدم که کسی حرفامو میخونه. البته اینقدرم خجالت کشیدم که جواب ندادم، ولی حتی ندیده بودم. بهعلاوه، حوصلهی جوابم نداشتم. البته الانم حوصلهی جواب ندارم، ممکنه فردا داشته باشم. باید از لپتاپ جواب بدم چون با گوشی موقع کامنت دادن برام پروفایل کاریو باز میکنه.
به جز اینکه سرم هنوز درد میکنه، و امروز اینقدر درد کرد که ضعف و گلاب به روتون و غیره، دلیل دیگهای برای جواب ندادن ندارم. آه نه، گردنمم حسابی گرفته، حتی اونم سردرد اضافی میده. اینقدر ناراحتم نمیتونم ورزش کنم و برم باشگاه. ورزش همیشه بخشی از من بوده. بعد از مدرسه هر روز میرفتم یه کلاس ورزشی. اولیش پینگ پونگ بود. اینقدر کوچولو بودم که باید برام پلتفرم میذاشتن قدم برسه. بعد کاراته و بسکتبال و شنا و کلی چیزای دیگه رو امتحان کردم. تا پارسال با علاقه فراوون هر هفته پنج ساعت aerial hoop تمرین میکردم، به علاوه بدنسازی و انعطاف، تا مربی سیرک بشم. الان افتادم تو تخت و نمیتونم حتی مثل آدم راه برم.
نمیتونم خوراکیای محبوبمو بخورم، یا حداقلش اینکه انتخابام خیلی محدودتر شدن. حتی غذاهایی که میتونم بخورم، دیگه اصلا لذتبخش نیستن و بیشتر از سر اجبارن، برای غش نکردن و تهوع نداشتن و سرگیجه نگرفتن. حتی به ادامهی زندگیم فکر نمیکنم، امیدوارم همین امروز، همین ساعتو جون سالم به در ببرم.
تا به حال تو زندگیم ۱۶۹ روز حامله بودم، و از تک تک لحظاتش متنفرم.
بعضیا از نتیجهاش راضین. من حتی از نتیجهاش هم خوشحال نیستم. نمیدونم چرا دارم این کارو میکنم. تمام زندگیم فکر میکردم هیچوقت بچهدار نمیشم. حتی همین الانم در انکارم که ممکنه بچهای داشته باشم. من هرگز مامانش نخواهم شد. منو با اسم صدا میکنه و روزی دو ساعت، بعد از هشت ماهگیش، همدیگه رو میبینم، از دور. بقیهاش رو برو با بابات.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر